نكتهء اول
مقصود از پديده و حادثهاى كه به اصطلاح فلسفه به آن « پديده » و « حادثه » مىگوييم و ضرورىاش مىدانيم واحد حقيقى است نه واحد مسامحى عرفى . ما عادت داريم كه يك سلسله امور متفرقه را كه
شرح
از « بطلان تسلسل علل » كه در همهء علوم و بالاخص در فلسفه زياد مورد استعمال دارد .
از آنچه تاكنون تحقيق شد معلوم شد كه : نظام موجودات نظام وجوبى و ضرورى است و اين وجوب و ضرورت يكى از آنجا ناشى شده كه اين نظام ، نظام « وجودات » است نه نظام « ماهيات » و وجود مساوى با ضرورت است ، و ديگر از اين راه كه اين نظام ، نظام علّى و معلولى است و علت همان طورى كه وجود دهنده به معلول است ضرورت دهندهء وى نيز هست يعنى معلول ، وجود و ضرورت خويش را از ناحيهء علت كسب مىكند و تا علت وجود و ضرورت نداشته باشد نمىتواند وجود دهنده و ضرورت دهنده به معلول باشد ، و ضمنا معلوم شد كه معلول حدوثا و بقائا وجود خويش و ضرورت خويش را از ناحيهء علت كسب مىكند .
نتيجه چنين گرفته مىشود كه وجوداتى كه به صورت « حادثه » اكنون در اين جهان هستند و ما وجود آنها را بلاواسطه ادراك مىكنيم داراى ضرورت وجودند و وجود و ضرورت وجود خويش را از ناحيهء عللى موجود و ضرورى كه همراه آنها هستند كسب مىكنند .
در اينجا دو سؤال پيش مىآيد : يكى اينكه آن علل وجود دهنده و ضرورت دهنده چه حالى دارند ؟ آيا آن علل ، وجود و ضرورت وجود خويش را از خارج كسب نكردهاند يعنى هويّاتى قائم به ذات مىباشند يا آنكه آن علل نيز وجود و ضرورت خويش را از ناحيهء علل ديگرى كسب كردهاند و بر فرض ثانى آيا سلسلهء اين علل ، متناهى است يا غير متناهى ؟
سؤال دوم : بنا بر هر يك از دو فرض بالا ، يعنى چه اينكه سلسلهء علل را متناهى بدانيم و چه غير متناهى ، آيا تمام رشتهها و سلسلههاى علّى و معلولى به يك سلسلهء غير متناهى يا به يك هويّت مستقل قائم به ذات منتهى مىشود يا اينكه به سلسلههاى