اولًا هر ضرورت بالغير منتهى به ضرورت بالذات است يعنى وجود ممكن منتهى به واجبالوجود است .
ثانياً سلسله عللى كه وجود يك معلول به آنها موقوف است منتهى به علتى است كه ديگر معلول نيست پس ناگزير سلسلهء علل ، متناهى است .
شرح
مىدهد كه نيروى خارجى مؤثر در آن باقى بماند ، و البته بسيار مستبعد است كه ارسطو چنين نظريهاى داشته باشد . آيا ارسطو اين قدر نمىدانست كه اگر سنگى با دست به هوا پرتاب شود ، بعد از آنكه آن سنگ از دست جدا شد لااقل تا مدتى آن سنگ به حركت خود ادامه مىدهد ؟ !
اگر گفتار ارسطو را در كتاب مكانيك كه قبلًا از طريق كتاب خلاصهء فلسفى نظريهء اينشتاين نقل كرديم به اين معنا حمل كنيم كه مقصود وى از قوهاى كه جسم را مىراند قوه از نظر فلسفى يعنى همان طبيعت داخلى جسم است نه قوه از نظر فيزيك ( نيرويى كه از خارج بر جسم كارگر مىافتد ) توجيه بعيدى نخواهد بود .
اين اولًا ، و ثانياً فرضاً ما قانون جبر نيوتن را مخالف با قاعدهء فلسفى « بقاى علت به همراه معلول » بشناسيم خود اين قانون يك قانون مسلّم تجربى نيست زيرا همان طورى كه از گفتار كتاب خلاصهء فلسفى روشن بود امكان ندارد كه اين قانون مورد تجربه قرار گيرد . تجربهء ما در مورد اين قانون يك تجربهء خيالى است نه يك تجربهء واقعى . پس اساساً اين نظريه را از نظر علمى يك « فرضيه » بايد تلقى كرد نه يك قانون .
و ثالثاً اگر ادامهء حركت مستلزم وجود محرك نباشد لازم مىآيد كه حركت حدوثاً نيز نيازمند به علت نباشد و به تعبير ديگر لازم مىآيد كه تغيير سرعت نيز خود به خود حاصل شود و علاقهاى با نيروى خارجى نداشته باشد زيرا حركت داراى يك حالت اختصاصى معيّنى است كه به واسطهء آن حالت اختصاصى لازمهء عدم نيازمندى آن در بقا به علت اين است كه ابتدا نيز نيازمند به علت نباشد . آن حالت اختصاصى اين است كه حقيقت حركت ، حدوث تدريجى است ؛ به عبارت ديگر حركت حدوث مستمر است و ادامهء حركت عين ادامهء حدوث و استمرار حدوث است . حركت امرى نيست كه در يك لحظه حادث شود و در لحظات بعد باقى بماند ، بلكه هر جزء حركت كه در يك لحظه موجود مىشود در لحظهء ديگر معدوم مىشود و در آن لحظه جزء ديگرى از حركت حادث مىشود و همين طور . . . بقاى حركت عبارت است از استمرار اتصالى