ادامه پيدا كند اگر چه خود علت از ميان برود چنان كه با از ميان رفتن بنّا ساختمان از ميان نمىرود و با نابود شدن پدر و مادر ، فرزند نابود نمىشود و چون در مثال فوق ، حركت از ميان رفته و سكون پيدا شده از علت پيدايش سكون جستجو مىنماييم .
شرح
و به عبارت ديگر آيا در مورد عليت و معلوليت ، « موجد ، ايجاد و وجود و موجود » و به تعبيرهاى ديگر « جاعل و جعل و مجعول و مجعول له » ، « معطى و اعطاء و معطى و معطى به » چهار امر واقعيتدار است يا آنكه چنين نيست ؟ و بر فرض اينكه چنين نيست پس چگونه است ؟
ما اولًا « گيرنده » و « داده شده » را در مورد علت و معلول در نظر مىگيريم و بررسى مىكنيم كه آيا ممكن است كه اين دو مفهوم دو واقعيت خارجى باشند يا نه ؟
مىبينيم اگر گيرنده يعنى ذات معلول قطع نظر از آنچه از ناحيهء علت دريافت مىكند واقعيتى بوده باشد لازم مىآيد كه آن معلول ، معلول نباشد و به اصطلاح خلف لازم مىآيد زيرا به حسب اصل اولى و تعريف اولى ، ما علت را به عنوان واقعيت دهنده به معلول شناختيم به اين معنا كه معلول واقعيت خود را از ناحيهء علت كسب كرده و اگر بنا شود آنچه معلول از علت كسب مىكند واقعيتى باشد و خود معلول يك امر واقعيتدار ديگرى باشد پس معلول واقعيت خود را از ناحيهء علت كسب نكرده يعنى واقعا معلول ، معلول نيست . پس در مورد علت و معلول ، واقعيت « گيرنده » عين واقعيت « داده شده » است و اين ذهن ماست كه براى يك واقعيت عينى دو مفهوم مختلف ( گيرنده - داده شده ) اعتبار مىكند .
براى مرتبهء دوم به بررسى مىپردازيم كه آيا آنچه ما آن را به عنوان « افاضه » و « ايجاد » مىناميم ( دادن ) واقعيتى جدا از واقعيت « داده شده » دارد يا نه ؟ در اينجا مىبينيم اگر واقعيت « دادن » غير از واقعيت « داده شده » باشد لازم مىآيد كه ما وجود معلول ( داده شده ) را چنين فرض كنيم كه قطع نظر از افاضه و عمل علت ، يك واقعيتى است مستقل و كارى كه علت مىكند اين است كه با آن واقعيت مستقل اضافه و ارتباط پيدا مىكند و آن را بر مىدارد و به معلول مىدهد و البته اين فرض مستلزم اين است كه ما براى « گيرنده » نيز واقعيتى مستقل از واقعيت « داده شده » فرض كنيم و حال آنكه قبلًا ديديم كه اين فرض محال است پس معناى واقعيت دادن علت به معلول و واقعيت يافتن معلول از علت اين نيست كه واقعيت معلول در كنارى جزء ساير