گذشته از اين ، بنا به نظريهء خود مستشكل ، موجود بودن علت سكون نيز به همراه سكون لزوم ندارد و در اين صورت جستجو كردن در چيزى كه ممكن است معدوم بوده باشد قابل توجيه نيست .
شرح
نتيجه تسليم مدعاى سوفسطائيان و قائلين به صدفه و اتفاق شد و يا آنكه بايد اصل نيازمندى معلول را به علت در بقا پذيرفت . و اما توجيه مثالها و شواهدى كه بر عدم نيازمندى معلول به علت در بقا آورده شده بعداً خواهد آمد . در اينجا نكات ذيل را به تناسب مطلب گذشته يادآورى مىكنيم .
الف . ما مكرر گفتهايم كه اولين وظيفهء هر فيلسوف اين است كه به ذهن و انديشههاى ذهنى توجه كند و طرز انديشه سازى ذهن را بشناسد و اين قسمت مهم را ما « قسمت روان شناسى فلسفه » خوانديم . در اينجا نيز خوانندهء محترم متوجه شد كه منتهاى كارى كه ما كرديم اين بود كه انديشههاى ذهنى خود را در مورد علت و معلول با اتكاء يكى دو اصل متعارف فلسفى بررسى كرديم و ثابت كرديم كه اين تكثر صرفاً تكثر مفهومى و ذهنى است و اين تكثر ذهنى است كه منشأ بزرگترين اشتباه در فلسفه مىشود . لهذا مجددا جملهاى را كه قبلًا نيز ادا كردهايم تكرار مىكنيم : ما تا ذهن را نشناسيم نمىتوانيم فلسفه داشته باشيم .
ب . برهانى كه در اينجا بر مطلب اقامه كرديم يك برهان عقلى خالص بود و مطابق آنچه در مقدمهء مقالهء 7 گفتيم اين مسأله را جزء مسائل فلسفى خالص بايد تلقى كرد كه به هيچ اصل تجربى يا غير تجربى خارج از حوزهء فلسفه متكى نيست بلكه يك توجه دقيق به اين مسأله روشن مىكند كه اين مسأله جزء مسائلى است كه تحقيق در آنها فقط از راه برهان عقلى به ترتيبى كه بيان شد ميسر است و ضمنا ثابت مىكند كه نظريهء كسانى كه حدود حس و عقل و تجربه و تعقل و علم و فلسفه را نشناختهاند و در ارزش حس و تجربه راه اغراق پيموده و ادعا كردهاند مسائل فلسفى نيز از راه حس و تجربه بايد تحقيق شود چقدر مضحك و مسخره است .
ج . ماديين ، طرفدار عدم نيازمندى معلول به علت در بقا هستند و ما بعداً در محل ديگرى كه مناسبتى پيش آيد گفتار آنها را نقل و انتقاد خواهيم كرد ؛ و عدهاى از متكلّمين نيز همين عقيده را دارند ولى محققين فلاسفه عموما طرفدار نيازمندى معلول به علت در بقا هستند و هر دستهاى طبق مشرب و مسلك خود برهان يا براهينى اقامه