هست و انسان نيست ؛ ولى خود واقعيت هستى ، مقابل خود را ( نيستى ) بالذات نپذيرفته هرگز با وى متصف نمىشود يعنى هستى نيستى نمىشود ( با حفظ وحدت در جميع شرايط ) .
شرح
« ما سخن را در اطراف اين مطلب بسط داديم ( هر چند آنچه نگفتيم بيش از آن چيزى است كه گفتيم ) به جهت آنكه بسيار شريف و ذيقيمت و فوق العاده غامض است و از مهمترين مقاصد و سزاوارترين آنهاست كه بذل مساعى در تحصيل آن بشود . »
سپس مشار اليه به اين شعر عربى متمثل مىشود :لئن كان هذا الدّمع يجرى صبابة * على غير ليلى فهو دمع مضيّعخوانندهء محترم از آنچه گذشت دريافت كه مسألهء اصالت وجود ، هم جنبهء علمالنفسى دارد هم جنبهء فلسفى ، زيرا هم جنبهء عينى دارد هم جنبهء ذهنى ؛ از يك طرف تحقيق دربارهء واقعيت عينى است و از طرف ديگر دربارهء قوهء عقل و ادراك و كيفيت تحليل و انتزاع ذهن .
مكرر گفتهايم كه مطالعهء فلسفى دربارهء واقعيت عينى قبل از شناختن ذهن و كيفيت مفهوم سازى ذهن ميسر نيست و ما تا ذهن را از اين جهت نشناسيم نمىتوانيم « فلسفه » داشته باشيم . روان شناسى جديد با همهء پيشرفتهاى ارجمند و ذيقيمتى كه در قسمتهاى مختلف اين علم نصيبش شده متأسفانه تا آنجا كه مطالعاتى كرده و اطلاعاتى به دست آوردهايم در اين قسمت كه ما آن را « فصل فلسفى روانشناسى » مىخوانيم بسيار كوتاه و ناتوان است . علت مطلب هم واضح است و آن اين است كه متدى كه مورد استفادهء روانشناسى است و در ساير قسمتها مفيد است در اين قسمت مورد استفاده نيست ، در اين قسمت از متد و طرز تحليل ديگرى بايد استفاده كرد كه نمونهء آن را خوانندهء محترم در اين مقاله مىبيند .
بخش روانشناسى فلسفه ، اختصاصى به مسائل وجود ندارد ، در ساير قسمتها نيز هست و هر يك در مورد خود شرح داده خواهد شد .