ولى « وجود » اين گونه نيست و عين خارجيت و شخصيت مىباشد . اساساً وجود به چيزى صدق نمىنمايد و از ماوراى خود حكايت نمىكند بلكه وجود هر چيزى واقعيت و « خود » اوست .
شرح
است و اساساً شدت و ضعف تنها در مورد مراتب حقيقت واحده صادق است و در غير آن صادق نيست .
حقيقت اين است كه ادعاى طرفداران نظريهء دوم مبنى بر اينكه مابه الامتياز بايد مغاير مابه الاشتراك باشد از قياس وجود به ماهيت ناشى شده و به عبارت ديگر از قياس گرفتن واقعيت عينى به مفاهيم و معانى ذهنى ناشى شده و حال آنكه تجزيه و تحليل و تكثير معانى و مفاهيم به صورت مابه الاشتراكها و مابه الامتيازهاى متغاير ، از خواص مخصوص ذهن و معلول خاصيت محدود ساختن ذهن است .
خاصيت ذهن محدود ساختن واقعيت عينى است و از لحاظى مىتوان گفت ادراك كردن جز محدود ساختن واقعيت عينى در ظرف ذهن چيزى نيست . همچنانكه مكرر يادآورى كردهايم مطالعهء فلسفى دربارهء « واقعيت » قبل از شناختن ذهن و كيفيت مفهوم سازى ذهن ميسر نيست يعنى بايد اول جنبههايى را كه روى خاصيت مخصوص ذهن براى مفاهيم پيدا مىشود تشخيص دهيم تا بتوانيم با در نظر گرفتن آن جنبهها به دريافت حقيقى واقعيت نائل شويم . ذهن فى المثل روى خاصيت مخصوص خود مفهوم « عدم » را مىسازد و اين مفهوم را به اشيائى در ظرف خارج نسبت مىدهد و اين نسبتها با واقع و نفس الامر مطابقت دارند ولى به طورى كه مىدانيم عدم در واقع و نفس الامر واقعيتى ندارد و از نسبت دادن مرتبهاى از مراتب وجود به مرتبهاى غير از مرتبهء واقعى خودش انتزاع مىشود و همان طورى كه در متن بيان شده : « عدم در خارج نسبى است و از نسبت دادن وجودى كه در يك ظرف متحقق است به ظرف ديگر ، عدم پيدا مىشود » پس عدم در ظرف ذهن به نحوى است و در خارج به شكل ديگر است .
همچنين است كثرت و تباين مفاهيم و مهيات در ذهن . ذهن كارش محدود ساختن واقعيت است و يا به تعبير ديگر كارش حدود ساختن از براى واقعيت است و البته اين حدود كه در ذهن به شكل حدّى ظاهر مىشوند از هم جدا هستند يعنى هيچ حدى به حد ديگر قابل انطباق نيست و كثرت و تباين حقيقى بين آنها حكمفرماست .