و مانند اينكه تركيب ذاتى ، عرضى ، جوهر ، عرض ، نوع ، جنس ، فصل و غير اينها از خواص « مهيت » بوده و در « وجود » جارى نيست و همچنين وجود ، هيچ گونه تركيب خارجى نمىشود داشته باشد زيرا هر جزئى كه براى وجود فرض شود باز
شرح
بين وجودات نخواهد بود زيرا طبق آن فرض وجودات همه نسبت به يكديگر بيگانهء محض هستند و نسبت تمام وجودات با يكديگر متساوى است و آن نسبت متساوى همانا نسبت نداشتن با يكديگر است و حال آنكه در ميان وجودات ارتباط واقعى و نظام حقيقى در كار است و بعضى از وجودات با بعضى ديگر نسبت و رابطهء واقعى دارند كه آن نسبت و رابطه را با بعضى ديگر ندارند . در ميان وجودات رابطهء علّى و معلولى در كار است و اين رابطه واقعى است ( نه ذهنى ) و اين رابطهء واقعى چنان كه واضح است - و در مقالهء 9 كه از « علت و معلول » بحث مىشود توضيح بيشترى خواهد آمد - خارج از وجودات اشياء نيست و حال آنكه طبق نظريهء « تباين وجودات » مىبايست هيچ نسبتى بين آنها در كار نباشد . پس نظريهء تباين وجودات مستلزم انكار قطعى روابط علّى و معلولى اشياء است .
ب . ما ماهيات را دسته بندى مىكنيم و آنها را در ده مقوله - يا بيشتر يا كمتر - جمع مىكنيم يعنى براى ماهيات وجه مشترك يا وجوه مشترك پيدا مىكنيم و هر يك از مقولات ، مابه الاشتراك عدهء كثيرى از انواع و اجناس است همان طورى كه هر يك از اجناس ، مابه الاشتراك عدهاى از انواع و هر يك از انواع ، مابه الاشتراك عدهاى از افراد است . هر چند ماهيات ساختهء ذهن مىباشند و اين دسته بنديها با اين شكل روى خاصيت مخصوص مفهوم سازى ذهن صورت مىگيرد و واقعيت عينى را نمىتوان با اين ترتيب و با اين اشكال پنداشت ولى بالضروره اين جهت كه هر دستهاى از ماهيات تحت يك جنس در مىآيند و عدهاى از اجناس تحت يك مقوله در مىآيند گزاف و بلا جهت نيست بلكه يك منشأ خارجى از وجود دارند و اگر وجودات ، متباينات صرف باشند مىبايست تمام ماهيات نيز متباين با يكديگر باشند و هر مفهومى مستقلًا مقولهاى بوده باشد ؛ و به عبارت ديگر همان طورى كه كثرت و تمايز ماهيات از يكديگر نمايندهء يك نوع كثرتى در وجود است و روى همين جهت نظريهء عرفا را مبنى بر وحدت محض وجود باطل شناختيم ، اتحاد و اشتراك ماهيات در جنس واحد و در مقولهء واحد نمايندهء يك نوع اشتراك و وحدتى در وجود و واقعيت است .