و مانند اينكه مهيت كليه به واسطهء انضمام قيود از كليت و عموم اولى خود مىافتد مثل « انسان » و « انسان دانشمند » و « انسان دانشمند نويسنده » كه هر اندازه
شرح
حكما گفتهاند مهيات مناط كثرتاند و بين آنها « بينونت عزلى » حكمفرماست ولى واقعيت عينى در ظرف خويشتن همهء آن امور متباينه را به شكل ديگر در خود گنجانيده است . در مقام تمثيل مىتوان به دريا و امواج و اشكالى كه در سطح دريا پيدا مىشود متمثل شد . هر يك از اشكالى كه در سطح دريا پيدا مىشود با شكل ديگر متباين است ولى خود دريا كه اين اشكال و امواج مظاهر و مجالى او هستند يك حقيقت واحد است و در عين وحدت با حركات جزرى و مدّى و كمون و بروزهايى اشكال و امواج مختلفى را پديد آورده است . به هر حال اين خاصيت وجود را ما به نام « تشكيك » مىناميم و چون از مختصات وجود است ، مشابه و نظير واقعى ندارد كه به عنوان مثال و نمونه ذكر شود ولى از چند مثال تقريبى به منظور رفع استيحاش از اينكه ما به الاشتراك از سنخ مابه الامتياز باشد مىتوان استفاده كرد :
الف . مراتب اعداد كه كثرت غير متناهى را تشكيل مىدهند مابه الامتيازشان از سنخ مابه الاشتراك است زيرا اعداد از 2 تا لانهايت ، مابه الاشتراكشان همان عدديّت است و عدد يعنى مجموعهاى از وحدات ، پس هر عددى با عدد ديگر در اين جهت شريك است كه هر دو مجموعهاى از وحدتها هستند و البته هر عددى از عدد ديگر متمايز است زيرا واضح است كه عدد 4 غير از عدد 5 و عدد 6 غير از عدد 7 است و همچنين . . . اما مابه الامتياز هر عددى از عدد ديگر با مابه الاشتراك آنها مغاير نيست يعنى از دو سنخ و از دو جنس نيست زيرا امتياز هر عددى از عدد ديگر به اضافه شدن واحد يا واحدهايى است ؛ يعنى همان چيزى كه مناط عدديّت و مناط اشتراك اعداد است مناط اختلاف و كثرت و امتياز آنها واقع شده و روى همين خاصيت است كه اعداد بالطبع در طول يكديگر قرار مىگيرند ( نه در عرض ) و « مراتب » تشكيل مىدهند و هر عددى مرتبهاى را اشغال مىكند كه فوق بعضى و دون بعضى ديگر است ؛ يعنى افراد ماهيت عدد افراد طولى است نه عرضى و البته اگر مابه الامتياز از غير سنخ مابه الاشتراك بود افراد طولى معنا نداشت بلكه هيچگاه كمال و نقص در افراد نوع واحد معنا نداشت ، بلكه مىتوان گفت كمال و نقص در هيچ موردى مصداق نداشت .