حقيقت « هستى » هيچكدام از اين دو چيز حقيقتا تحقق ندارد .
اما مهيت ، براى اينكه مهيت چيزى آن است كه با يافتن واقعيت ، واقعيتدار و موجود و با نيافتن واقعيت ، معدوم مىشود و فرض يافتن و نيافتن واقعيت از براى
شرح
ديگرى ظاهر شده ، يكى متعلق و ديگر متعلّق به ، يكى لباس و ديگرى متلبس بوده باشد ؛ اين ذهن است كه از يك عينيت خارجى دو مفهوم ساخته است و از اين دو مفهوم يكى را عارض و ديگرى را معروض و يكى را متعلق و ديگرى را متعلّق به اعتبار مىكند . در خارج ، انواع تركيبات ممكن است ولى تركيب خارجى از ماهيت و وجود معنى ندارد و به طور قطع و يقين اين كثرت يعنى تركيب شئ از ماهيت و وجود معلول قوهء تحليل و قدرت تجزيهء ذهن است و در خارج ، وجود و ماهيت و فى المثل انسان و وجود انسان يا خط و وجود خط يا زمين و وجود زمين دو امر واقعيتدار نيستند و به اصطلاح « ما بحذاء » خارجى ندارند . اساساً چگونه ممكن است يك واحد واقعيتدار ( هر چيز كه مىخواهيد فرض كنيد ، واحد انسان يا واحد خط يا واحد ذرّه ) خودش و واقعيت و وجودش هر كدام واقعيت عليحده داشته و مجموعا دو واحد واقعيتدار بوده باشند ؟ !
اينكه هر چيزى با وجود و واقعيت خودش يك واحد را تشكيل مىدهند و اختلاف و تعدد ماهيت و وجود به حسب ظرف ذهن و معلول قوهء تحليل ذهن است احتياج به اقامهء برهان ندارد و اگر كسى بتواند مطلب را تصور كند بىدرنگ تصديق خواهد كرد .
ولى در عين حال ما براى كسانى كه مايل هستند ، برهان نيز اقامه مىكنيم به اين ترتيب : اگر هر چيزى با وجود و واقعيت خودش دو امر واقعيتدار بوده باشند لازم مىآيد كه هر امر واقعيتدارى از امور واقعيتدار غير متناهى تشكيل شده باشد .
بعلاوه لازم مىآيد كه اساساً آن شئ ، موجود و واقعيتدار نبوده باشد زيرا اگر هر يك از ماهيت و وجود يك امر واقعيتدار بوده باشد پس وجود واقعيتى دارد و مهيت واقعيتى و هر يك از اين دو به خودى خود يك واحد واقعيتدار است ، آنگاه نقل كلام مىكنيم به هر يك از اين دو واحد واقعيتدار ( ماهيت و وجود ) و چون هر يك از اين دو واحد واقعيتدار يك امر واقعيتدار است و هر امر واقعيتدارى ، به حسب فرض با واقعيت خود دو امر واقعيتدار است يعنى بين خودش دوگانگى حكمفرماست و مجموعا يك واحد را تشكيل نمىدهند پس هر يك از ماهيت و وجود نيز مجموعا دو امر