نكاتى چند يا نتايجى چند
1 . ما به حقيقت « هستى » نمىتوانيم پى ببريم زيرا چنان كه در مقالهء 5 بيان كرديم شناختن هر چيزى يا به واسطهء مهيت آن مىباشد و يا به واسطهء خواص آن ، و در
شرح
بر آن شئ بسيط خارجى منطبق است ، مثل آنكه در مقام تعريف « خط » ذهن حكم مىكند كه « كميتى است متصل كه داراى بعد واحد است » .
در اينجا ذهن « خط » را در قرع و انبيق خود منحل كرده است به كميت و اتصال و داراى بعد واحد بودن ، و مفاهيم سه گانهء كميت و اتصال و داراى بعد واحد بودن را بر خط منطبق مىكند . بديهى است كه وجود خارجى خط ، مركب از سه جزء نيست يعنى قسمتى از وجودش « كميت » و قسمتى « اتصال » و قسمتى « بعد واحد » نيست بلكه هر سه مفهوم در خارج داراى يك واقعيتاند و به وجود واحد موجودند و اين ذهن است كه از براى يك واقعيت وحدانى چندين مفهوم مختلف انتزاع مىكند و همه را بر آن منطبق مىسازد .
به هر حال قدرت ذهن براى اينكه از يك واقعيت واحد مفاهيم و معانى متعدده بسازد قابل انكار نيست .
يكى از مواردى كه محمولى را بر موضوعى حمل مىكنيم و آن موضوع و محمول هر يك واقعيت عليحده ندارند مبحث ماهيت و وجود است يعنى مواردى است كه ماهيتى از قبيل خط يا عدد يا انسان يا چيز ديگر را موضوع و وجود را محمول قرار مىدهيم و قضايايى درست مىكنيم و حكم مىكنيم كه ( مثلًا ) « خط موجود است » يا « عدد موجود است » يا « انسان موجود است » .
در اينگونه موارد موضوع و محمول ( مفهوم انسان و مفهوم وجود مثلًا ) در ظرف ذهن به طور مسلّم كثرت دارند و بين آنها مغايرت حكمفرماست و به اصطلاح « وجود زائد بر مهيت است » بلكه چنان كه گفتيم در نمايش اولى براى ذهن ، وجود چيزى است كه تعلق به ماهيت گرفته و خارج كنندهء او از كتم عدم و ظاهر كنندهء وى از زير پردهء ابهام و ظلمت نيستى است و يا به منزلهء لباسى است كه مهيت متلبس به وى شده باشد ولى به طور قطع و مسلّم در خارج ، وجود و ماهيت دو چيز نيستند كه يكى ظاهر كننده و