و همان اندازه كه اصل واقعيت پيش ما روشن است وجود اين اغلاط و تصادف با اين اشتباهات نيز روشن است و ترديد در وجود خطا و غلط فكرى از ترديد در اصل واقعيت كه آن را « سفسطه » مىخوانيم دست كمى ندارد زيرا سفسطه با كشتن
شرح
مىگيرد . در حقيقت اين دو اصل به منزلهء دو بال اصلى است كه سير و پرواز فلسفى قوهء عاقله را در صحنهء پهناور هستى ميسر مىسازد .
پس از قبول اصل كلى « واقعيتى هست » و پس از توليد و تكثير اين حقيقت و پيدايش معلومات چندى در اين باب ، انسان به يك نكتهء واضح و روشن ديگر برمىخورد كه مربوط به خويشتن و دستگاه ادراكى و فكرى خويشتن است و آن وجود اغلاط و اشتباهاتى است كه خواهناخواه گرفتار آنها مىشود و گاهى چيزى را كه نيست هست و چيزى را كه هست نيست مىپندارد و همان طورى كه در متن بيان شده « همان اندازه كه اصل واقعيت پيش ما روشن است وجود اين اغلاط و تصادف با اين اشتباهات نيز روشن است » و از اينجا نيازمندى شديد به شناختن واقعيت و به عبارت ديگر به فن « وجودشناسى » كه با دارا بودن آن فن بتوان موجودات واقعى را از امور پندارى و حقايق را از اوهام تميز داد براى انسان پيدا مىشود و اين همان « فلسفه » است كه مىتوانيم آن را « علم الوجود » يا « فنّ واقعيتشناسى » بناميم .
در اينجا كه از نقطهء شروع فلسفه بحث كرديم بىمناسبت نيست كه به نكتهء ذيل توجه كنيم .
دكارت دانشمند شهير فرانسوى كه خواست تحولى در فلسفهء تعقلى ايجاد كند و شالودهء نوينى بريزد - چنان كه مىدانيم - ابتدا در همه چيز شك كرد و يگانه چيزى را كه يقينى و قابل اعتماد دانست و همان را نقطهء شروع در فلسفه قرار داد وجود خويشتن بود ( من وجود دارم ) هر چند وجود خويشتن را نيز از راه وجود انديشه و فكر به ثبوت رسانيد . پس در حقيقت دكارت نقطهء شروع را وجود فكر و انديشه قرار داد .
به هر حال دكارت مدعى شد كه فرضا در همه چيز شك كنم ، در اينكه « من خودم وجود دارم » نمىتوانم شك كنم و تنها همين يك يقين اولى كافى است كه مرا هدايت كند و يقينهاى ديگرى به دنبال خود بياورد . لهذا نقطهء شروع در فلسفهء دكارت « من وجود دارم » به شمار مىرود . بر روش دكارت ايرادات زيادى وارد كردهاند و ما نيز به نوبهء خود ايراداتى محكم بر اين روش وارد كرديم ( رجوع شود به صفحهء 87 و