واقعيت ، « حقيقت » را كه گرامىترين دوست ما بود از بر ما مىگرفت و نفى خطا و غلط نيز پندار ( غلط ) را در بر ما مىگنجاند و در هر دو حال حقيقت از بر ما ربوده مىشود .
شرح
صفحهء 281 ) . در اينجا به مناسبت مطلب بالا اضافه مىكنيم كه قطع نظر از همهء ايراداتى كه از طرف ما و ديگران بر اين روش وارد شده ، اساساً انتخاب اين راه براى نقطهء شروع فلسفه متضمن فايدهاى نيست زيرا با اعتراف خود دكارت شك وى در همه چيز سواى وجود خويشتن شك واقعى و حقيقى نبود بلكه شك دستورى و فرضى بود و البته ممكن نيست كه كسى بتواند در يقينيات فطرى خويش كه جبرا و اضطرارا به آنها اذعان دارد واقعا شك كند و به قول پاسكال (Pascal) « شكاك واقعى وجود ندارد » و حتى سوفسطائىترين افراد نيز طبق فطرت ادراك و ارادهء خويش در حاقّ ذهن خود به بسيارى از حقايق جزما اذعان دارد و روى آن اذعانها در جريان حيات و زندگى خويش حركاتى مىكند . عليهذا پس از اينكه دكارت مىگويد « در هر چيزى اگر شك كنم خواهم گفت انديشه است ولى در خود انديشه نمىتوانم شك كنم » جز يك بيان شاعرانه چيزى نيست زيرا اگر بنا بر شك دستورى و فرضى باشد ، در جميع بديهيات ( بلا استثناء ) حتى در وجود همين انديشه و شك نيز مىتوان شك كرد و مانند شاعر باستانى فارسى زبان مىتوان گفت « همين سمراد هم سمراد باشد » يعنى مىتوان گفت همه چيز پندار است و هر پندارى حتى خود همين پندار هم پندار است و وجهى ندارد كه ما بين يقينيات فطرى خويش تبعيض قائل شويم ، و اما اگر بنابر قبول يقينيات فطرى است البته انسان هيچ فرقى بين وجود خويشتن و ساير علمهاى بديهى و يقينى نمىبيند ؛ مثلًا هيچ فرقى از اين جهت بين وجود خويشتن و وجود اين قلم و كاغذ كه به دست گرفته و اين چراغ كه در پرتو آن چيز مىنويسد و همچنين ساير بديهيات از قبيل امتناع تناقض و غيره نمىبيند و در اين صورت ترتيب عقلى اقتضا مىكند كه پس از خاموش كردن ترانهء سوفسطائىگرى كه وجود و موجوديت را منكر و امرى محال مىداند به نقطهء مقابل آن كه همان اصل يقينى و بديهى « واقعيتى هست » مىباشد تكيه كنيم و سپس در مرحلهء دوم به ترتيبى كه گفته شد به تكثير و توليد اين حقيقت بپردازيم و در مرحلهء سوم كه مصادف با اغلاط حقيقتنما مىشويم با انتخاب روش صحيح به واقعيتشناسى و علمالوجود كه همان فلسفه است بپردازيم و اين همان يگانه ترتيب