بسازيم و به واسطهء تركيب و تحليل ، كثرتى در آنها پيدا شود ( سبك مجاز از مجاز ) .
با تأمل در اطراف بيان گذشته بايد اذعان نمود به اينكه ممكن است انسان يا هر
شرح
اين است كه بدانيم ذهن هنگامى كه در تكاپو و جنبش است و مىخواهد مجهولى را بر خويش معلوم سازد واقعاً چه مىخواهد ؟ و آن چيزى كه به دست آوردن آن چيز موجب تبديل مجهول به معلوم مىشود چيست ؟ ذهن تحت تأثير غريزهء حقيقت جويى يا عامل ديگر دو مفهوم را با يكديگر مقايسه مىكند و مىخواهد رابطهء واقعى آنها را از « تلازم » يا « تعاند » يا « اندراج » يا « تساوى » دريابد . در اين مقايسه گاهى به اشكال بر نمىخورد و بدون آنكه احتياج به تكاپو و جنبش داشته باشد رابطه را مىيابد ( از قبيل بديهيات اوليه و محسوسات و وجدانيات ) و گاهى به اشكال برمىخورد يعنى احتياج به تكاپو و جنبش دارد . اين تكاپو و جنبش براى پيدا كردن واسطه است كه در اصطلاح منطق « حدّ اوسط » خوانده مىشود . ذهن براى پيدا كردن حد اوسط تلاش مىكند و معلومات و اطلاعات قبلى خويش را مورد تفتيش و مطالعه قرار مىدهد ، اگر در ميان آنها چيزى را كه صلاحيت واسطه شدن داشته باشد پيدا كرد نتيجهء مطلوب را مىگيرد . نقشى كه حد اوسط دارد اين است كه با هر دو مفهوم مورد نظر رابطهء روشن و واضح دارد و به واسطهء ميانجى واقع شدن خود ، آن دو را به يكديگر مربوط مىسازد . در مقام تشبيه گفتهاند عيناً مثل اين است كه انسان مىخواهد از روى جوى آبى بپرد و نمىتواند ، آنگاه سنگى را پيدا مىكند و به وسط جوى آب مىگذارد و با گذاشتن يك پا روى سنگ از جوى عبور مىكند .
شما مثلًا گرفتارى سختى پيدا كردهايد و مىدانيد كه فلان شخص اگر قدم جلو بگذارد مىتواند آن گرفتارى را رفع كند اما نمىدانيد كه آيا او حاضر به چنين اقدامى خواهد شد يا نه ؟ مدتى متحير مىشويد و به انديشه فرو مىرويد ، يك وقت به يادتان مىآيد كه آن شخص با پدر شما سابقهء دوستى و رفاقت داشته ، فوراً مطمئن مىشويد كه اگر تقاضا بكنيد مساعدت خواهد كرد . در اين جا دانستن سابقهء دوستى « حدّ اوسط » واقع شده يعنى رابطهء آن شخص را با « مساعدت » نمىدانستيد و لهذا مردد بوديد كه آيا مساعدت مىكند يا نمىكند ولى پس از آنكه يادتان افتاد كه با پدرتان سابقهء دوستى داشته و رابطهء « دوستى » را با « مساعدت كردن به اولاد » مىدانيد فوراً حكم مىكنيد كه « پس با من مساعدت خواهد كرد » . در مسائل علوم بهترين مثال