است نبود و نيستى خود را همراه خود داشته و مىپرورد و از مجموع اين هستى و نيستى و بود و نبود ، موجود ديگر پيدا مىشود و در عين حال كه مراتب سه گانه ( بود و نبود و شد ) به سه مرحلهء مترتب اين موجود متعلق مىباشد از مرحلهء دوم وى ( نبود )
شرح
كه منطق ماديين يك منظرهء عجيب و وضع مخصوص به خودى پيدا مىكند . اصول كلى آن عقايد از اين قرار است :
الف . هيچ چيز خودش خودش نيست . هر چيز خودش غير خودش است . اگر بگوييم « الف الف است و غير الف نيست » غلط است زيرا اين طرز فكر يكى از آنجا سرچشمه مىگيرد كه اشياء را از يكديگر جدا و بى رابطه فرض كنيم ولى مطابق اصل اول ديالكتيك هيچ چيزى ( نه در خارج و نه در فكر ) ماهيتى جدا از ماهيت ساير اشياء ندارد ، ماهيت هر چيزى مجموعهء ارتباطات متقابل آن شئ است با ساير اشياء ، و يكى از آنجا كه براى اشياء ماهيتى ثابت ( چه در فكر و چه در خارج ) فرض كنيم . ژرژ پوليتسر مىگويد :
« يكسان بودن به معناى يكجور ماندن و تغيير شكل ندادن است . اكنون بايد ديد كه از اين خاصيت متافيزيك ( اصل يكسان بودن ) چه نتايج عملى به دست مىآيد . وقتى بهتر ديديم كه موجودات را لايتغير بشمريم خواهيم گفت زندگى زندگى و مرگ هم مرگ . »
آنچه متافيزيك قائل است در مورد يكسان بودن و در مورد اينكه هر چيزى خودش فقط خودش است ، در مورد مفاهيم و تصورات ذهنى است نه در مورد اعيان خارجى . متافيزيك مىگويد هر مفهومى در ذهن ، منعزل از مفهوم ديگرى است و تصور هر چيز غير از تصور ديگرى است ؛ تصور زندگى غير از تصور مرگ و تصور سفيدى غير از تصور جسم و . . .
اين خاصيت از براى تصورات از آنجا حاصل مىشود كه تصورات خاصيت مادى ندارند و اگر تصورات مادى بودند تصور هر چيز با تصور هر چيز ديگر يكى مىشد يعنى واقعاً از هيچ چيزى تصور تشخيص دهندهاى نداشتيم . ماديين روى اصل قانون عمومى حركت كه افكار را مشمول آن مىدانند و اصل اينكه ادراكات نيز تحت تأثير محيط تغيير ماهيت مىدهند چارهاى ندارند كه اين اصل متافيزيك را انكار كنند .