1 . « اصل عينيّت » يعنى هر چيز خودش عين خودش مىباشد .
( 2 ) . « اصل ثبات » يعنى هر شيئى در لحظهء دومى همان است كه در لحظهء اولى بود .
( 3 ) . « اصل امتناع اجتماع ضدّين » يعنى وجود و عدم يك جا گرد نمىآيند ( اجتماع نقيضين را كه اجتماع صدق و كذب يا اجتماع سلب و ايجاب از يك جهت حقيقى بوده باشد تبديل به متناقضين سپس تبديل به ضدين كردهاند و معنى وجود و
شرح
يگانه طرز تفكر و شيوهء مطالعهاى كه طبيعت و اجزاء طبيعت را آن طور كه هست مىشناساند همانا مطالعهاى است كه طبق اين اصول صورت بگيرد . اين اصول از اين قرار است :
الف . ماهيت هر چيزى عبارت است از رابطهء آن چيز با ساير اجزاء طبيعت . هيچ چيز و هيچ جزئى از اجزاء طبيعت به خودى خود قابل شناسايى نيست و بنابراين اگر موجودى از موجودات طبيعت را بخواهيم مطالعه كنيم بايد مجموع ارتباطات وى را با ساير اشياء به دست آوريم و آن را در تحت تأثير محيط مخصوصى كه خواه ناخواه ماهيت او را تحت نفوذ گرفته است مطالعه كنيم . استالين ( 1879 - 1953 ) در جزوهء ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخى مىگويد :
« متد ديالكتيكى معتقد است كه هيچ گونه پديدهاى در طبيعت منفرداً و بدون در نظر گرفتن روابط آن با ساير پديدههاى محيطش نمىتواند مفهوم واقع شود زيرا پديدهها در هر رشته از طبيعت كه تصور كنيم وقتى خارج از شرايط محيط در نظر گرفته شوند به امرى بى معنى تبديل خواهند شد . »
اين اصل به عنوان « اصل تبعيت جزء از كل » و يا « اصل تأثير متقابل » و يا « اصل پيوستگى عمومى اشياء » خوانده مىشود .
ب . همه چيز دائما در تغيير و حركت و شدن است . سكون وجود ندارد و فكر نيز كه از خواص طبيعت است تابع همين قانون تغيير و حركت است . انگلس مىگويد :
« دنيا را نبايد به صورت مخلوطى از اشياء ثابت و تمام شده تصور نمود ، بلكه دنيا عبارت است از مخلوطى از سيرهاى تحولى كه در آن موجوداتى كه ظاهراً ثابت مىباشند و همچنين انعكاس اين موجودات در ضمير انسان كه همان افكار باشد دائماً در حال سير تحولى و انهدام مىباشند . »