معنى را دارد كه اگر او را از دست نفس بگيريم گذشته از خود نفس ، همهء اين قوا و افعال قوا از ميان مىروند و از آن سوى ، نسبت احتياجى قوا و افعال را مىبينيم و مىفهميم كه همين احتياج مستلزم وجود امر مستقلى مىباشد و اين حكم را به طور كلى مىپذيريم .
شرح
شده است .
مطابق آنچه در صدر مقاله بيان شد عقيدهء عقليون دائر بر وجود يك سلسله تصورات فطرى قابل قبول نيست ، پس به جاى ديگرى بايد دست دراز نمود . از طرف ديگر واضح است كه جوهر و عرض را در زمرهء وجدانيات - يعنى پديدههاى خاص نفسانى از قبيل اراده و محبت - نمىتوان شمرد و به اصطلاح از موضوعات خاص روانى نيستند . پس ، از راه وجدان نيز كه پيدايش يك سلسله تصورات مربوط به امور روانى توجيه مىشود نمىتوان پيدايش اين مفاهيم را توجيه نمود . براى پيروان مكتب حس دو راه ديگر باقى است : يكى اينكه پيدايش ايندو را از راه احساس خارجى توجيه كنند و ديگر اينكه آن دو را موهوم محض بدانند . ولى از هيچيك از اين دو راه نيز قابل توجيه نيست ، اما از راه حواس خارجى به جهت آنكه هر چند حواس ما به عوارض و ظواهر تعلق مىگيرد و ما تمام اعراض خارجى را از راه احساس درك مىكنيم - مثلًا ما از جسم احساس رنگ و شكل و طعم و كمّيت مىنماييم ، سفيدى و كرويّت و تلخى و مقدار را احساس مىكنيم - اما عرض بودن اينها كه عبارت است از نيازمندى وجودى آنها به محل و موضوع ، به احساس در نمىآيند ، پس احساس اين عوارض نمىتواند منشأ پيدايش مفهوم « عرض » در ذهن ما بشود . و به عبارت روشنتر گفتگوى ما در مفهوم رنگ و شكل و مقدار و امثال اينها نيست كه از كجا پيدا شدهاند ، گفتگو در مفهوم « عرضيّت » است كه از آن به « نيازمندى وجودى به محل » تعبير مىكنيم و شك نيست كه اين خود يك مفهوم جداگانهاى است كه عارض ذهن شده است .
و از طرف ديگر موهوم محض هم نيستند زيرا اولًا - چنان كه در مقالهء 13 خواهد آمد - اينها حقايقند نه موهومات ، و ثانياً به تصديق خود حسيون و همهء روان شناسان ممكن نيست كه يك تصور موهوم كه هيچ حقيقتى را در بر نداشته باشد در ذهن پيدا شود ؛ موهومات همواره از تركيب يا تجزيهء غلط دو ( يا بيشتر ) مفهوم حقيقى وجودى يا