خواهد بود ، زيرا تقيد و اشتراط - چنان كه روشن شد - معلوليت را در بر دارد ، و اطلاق را با « نفى » بايد نگهدارى كرد مىگوييم : خدا موجود است ولى نه مانند اين موجودات ، مىگوييم : خدا وجود دارد ، علم دارد ، قدرت دارد ، حيات دارد ولى نه از
شرح
است ، سخن در اين است كه ما اطلاق وجودى ذات حق را در ذهن خود چگونه تصور مىكنيم ؟ تصور اين اطلاق مستلزم اين نيست كه واقعيت اين اطلاق در ذهن منعكس شود يا ذهن ما خارجا با آن متحد شود ، بلكه ما اين اطلاق را با كمك « نفى » تصور مىكنيم به اين طرز كه مفهوم « وجود » مشترك را تصور مىكنيم و سپس شباهت و مماثلت وجود حق را با ساير وجودات در محدوديت و بعضى جهات ديگر از ذات حق سلب مىكنيم و به اين ترتيب از ذات حق كه وجود مطلق است تصورى در ذهن خود مىآوريم .
تصور « لا يتناهى » نيز همين طور است . مثلًا در اين باره مىانديشيم كه فضا متناهى است يا غير متناهى ؟ خود اين سؤال كه براى ذهن مطرح است دليل است كه ذهن همچنانكه تصورى از « متناهى » دارد ، تصورى هم از « غير متناهى » دارد ، در صورتى كه اگر ذهن بخواهد مصداق فضاى لا يتناهى را تصور كند ، يعنى بخواهد غير متناهى را نزد خود مجسم كند در حالى كه آن فضاى مجسم ذهنى واقعاً غير متناهى باشد امكانپذير نيست ، ولى اگر ذهن فضاى محدود را در خود مجسم كند آنگاه مفهوم كلّى « فضا » و هم مفهوم « محدوديت » را تعقل كند آنگاه مفهوم « نفى » و « عدم » را بر « فضاى محدود » اضافه كند امرى ممكن و معقول است و واقعاً مفهوم « فضاى نا محدود » را تصور كرده است .
پس ذهن به طور مستقيم قادر نيست « غير متناهى » را تصور كند ولى به طور غير مستقيم قادر است ؛ و به تعبير ديگر ذهن قادر نيست « غير متناهى » را « تخيل » كند يعنى در قوهء خيال كه قوهاى نيمه مجرد است و خود و مدركاتش ذى بعد مىباشند آن را بگنجاند ، زيرا مستلزم اين است كه ذهن در آن واحد بعدى غير متناهى در خود جاى دهد و اين غير ممكن است و لا اقل براى نفوس عادى غير ممكن است ، اما مانعى نيست كه ذهن « غير متناهى » را تعقل كند يعنى با تركيب يك سلسله مفاهيم كلى ، تصورى كه البته از نوع ماهيت نخواهد بود بلكه از نوع مفاهيم انتزاعى خواهد بود براى خود بسازد .