آباديها » چنان كه به يك خواربار فروش ساده لوح مىگوييم : « اكنون تا نه رقم اعشارى توزين مىكنند ولى با ترازويى نه از اين ترازوها » .
شرح
كل » ، « ذات ازلى » ، « كمال مطلق » و امثال اينها .
اختصاص به خداوند ندارد ، تصور ما دربارهء « مادهء اوّلى جهان » نيز از همين قبيل است . ما تصورى از ماهيت و ذات و كنه مادهء اولى جهان نداريم ولى او را به عنوان « مادهء اوّلى » كه يك عنوان انتزاعى و ثانوى است تصور مىكنيم و احياناً برهان بر وجودش اقامه و وجودش را تصديق مىكنيم .
اساساً اگر ذات حق به هيچ وجه قابل تصور نبود همانطور كه امكان معرفت و شناسايى و تصديق نداشت امكان انكار و بلكه شك هم نداشت . ما تا چيزى را به نحوى از انحاء تصور نكنيم نه مىتوانيم وجودش را انكار كنيم و نه مىتوانيم در وجودش شك كنيم ؛ و حتى نمىتوانيم مدعى شويم كه نمىتوانيم او را تصور كنيم ، زيرا تا چيزى را تصور نكنيم نمىتوانيم منكر وجودش يا تصورش بشويم . پس ما خدا را هم تصور مىكنيم و هم تصور نمىكنيم : ما او را تحت يك عنوان عامّ انتزاعى از قبيل « خالق كل » تصور مىكنيم اما كنه ذاتش را تصور نمىكنيم .
اشكال بيشتر در تصور ذات واجب از اين ناحيه است كه ذات واجب ، مطلق و لا يتناهى است و ذهن ، او را به عنوان « ذات مطلق و لا يتناهى » تصور مىكند در صورتى كه ذهن قادر به تصور « مطلق » و « غير متناهى » نيست .
در پاسخ اين اشكال ، اول بايد « مطلق » را معنى كنيم :
اطلاق ( به معنى اسم مفعولى ) يعنى رهايى ؛ مثلًا مفهوم « انسان » به خودى خود يك مفهوم رها و آزاد است و دايرهء وسيعى را فرا مىگيرد ، اما همين كه مفهوم « سفيد پوست » به آن اضافه شد « مقيّد » مىگردد . مفهوم « انسان سفيد پوست » فقط قسمتى از سطح دايرهء اول را شامل مىشود و دايرهاى در داخل دايرهء اول تشكيل مىدهد . همين كه مفهوم « دانشمند » را براى بار دوم اضافه كرديم و گفتيم « انسان سفيد پوست دانشمند » محدودتر مىشود و دايرهء كوچكترى در داخل دايرهء دوم تشكيل مىشود و همين طور . . .
از اينجا معلوم مىشود كه ما تا « مطلق » را تصور نكنيم نمىتوانيم « مقيّد » را تصور كنيم . هر مقيدى از اجتماع چند مطلق تشكيل مىشود و حقيقت هر مطلق عبارت