تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 550

مساهمون:

ص٥٥٠
نباشد . 2 . شدن و صيرورت ايجاب مىكند كه شىء ، هم داراى فعليّت باشد و هم داراى امكان ؛ از آن جهت كه بالفعل است خود شىء است داراى خاصيّت و اثر ، و از آن جهت كه بالامكان است خود شيئى خاصّ نيست بلكه فقط اين است كه مىتواند شىء ديگر بشود ، همهء شيئيّتش اين است كه مىتواند شىء ديگر بشود . به عبارت ديگر هر شىء از آن جهت كه بالفعل است همان چيزى است كه هست ، و از آن جهت كه بالقوّه است مىخواهد شىء ديگر بشود . 3 . اين دو حالت از يكديگر قابل تفكيك مىباشند ؛ يعنى ممكن بود اشياء فقط همان چيز باشند كه هستند ولى امكان شىء ديگر شدن در آنها نباشد ، و در اين صورت مثلًا آب فقط آب بود و بالقوّه هوا نبود و نطفه فقط نطفه بود و بالقوّه انسان نبود . 4 . حيثيّت قوّه در عين اينكه نقطهء مقابل فعليّت است و ملازم است با سلب فعليّت ، ولى بايد دانست كه سلب صرف نيست ، سلب صرف همان سلب مطلق است كه در هر فعليّتى نسبت به هر فعليّت ديگر صادق است ، ولى حيثيّت قوّه نوعى خاص از سلب است كه مقرون به جهتى است كه « امكان » و « شأنيّت » و « استعداد » و امثال اينها ناميده مىشود . 5 . اين دو حيثيّت با يكديگر تعاند و تقابل دارند ؛ يعنى ممكن نيست كه هر دو يك چيز باشند ؛ هر يك از اين دو حيثيّت ملاك جداگانه بايد داشته باشند ؛ حيثيّتى كه ملاك بالفعل بودن يك شىء است نمىتواند عينا همان ملاك بالقوّه بودن آن باشد ، زيرا اين دو حيثيّت با يكديگر نوعى تعاند و تقابل دارند . اشياء از آن جهت كه هستند ايجاب مىكنند كه باشند و باقى بمانند و وضع فعلى خود را حفظ كنند ولى از آن جهت كه بالقوّه‌اند اقتضاى عبور از وضع فعلى و شىء ديگر شدن دارند ، لهذا مىگويند هيولى شوق به صورت دارد و هر صورت جديد كه بيايد خواهش صورت ديگر در او پيدا مىشود ؛ از اين رو مىتوان گفت كه نوعى تضادّ در دل اجسام وجود دارد ، اجسام به موجب يك حيثيّت اقتضاى حفظ و ابقاى وضع موجود و به موجب حيثيّت ديگر اقتضاى دگرگونى و انقلاب دارند . نتيجهء مقدّمات گذشته اين است كه اشياء در عين اينكه هر كدام شىء خاص هستند امكان شىء ديگر شدن در آنها هست و اين ، دليل است كه در اشياء دو حيثيّت واقعى وجود دارد [ كه ] به موجب يكى از آنها همان‌اند كه هستند و آن ، حيثيّت صورى