از آن جهت كه قائم به ذاتاند يعنى حالت شىء ديگر و عارض بر شىء ديگر نيستند « جوهر » شمرده مىشوند و از آن جهت كه طول و عرض و عمق ندارند و هيچ جزء براى آنها فرض نمىشود « فرد » خوانده مىشوند و لهذا « جوهر فرد » ناميده مىشوند .
اين ذرّات محسوس نمىباشند - يعنى هر يك جزء به تنهايى به چشم ديده نمىشود و با دست لمس نمىشود - ولى قابل اشارهء حسّيّه مىباشند ؛ يعنى مثلًا با انگشت مىتوان اشاره كرد كه در فلان محلّ قرار دارد و در فلان محلّ ديگر قرار ندارد ؛ پس در عين اينكه هر جزء به واسطهء خردى نامحسوس است قابل اشارهء حسّيّه هست .
به عقيدهء متكلّمين اينكه ما جسم را به صورت يك واحد متّصل و پيوسته مىبينيم و موقعى كه جسم حركت مىكند خيال مىكنيم يك واحد پيوسته حركت مىكند ، خطاى باصره است ؛ در واقع و نفس الامر مجموعهاى از ذرّات خالى از بعد مىباشند كه چنين به چشم مىآيند و همانها هستند كه حركت مىكنند .
حكما براهين و ادلّهء رياضى و طبيعى زيادى عليه نظريّهء جزء لا يتجزّى به شكلى كه متكلّمين قائلاند اقامه كردهاند . از جملهء آن براهين برهانى است كه كم و بيش به « برهان تفكّك » معروف است و در شعر منظومه با كلمهء « تفكّك الرّحى » به آن اشاره شده است .
آن برهان اين است كه بنا بر تركّب جسم از اجزاء لا يتجزّى ، حركت جسم به دور خود - مانند حركت كره به دور خود ( حركت وضعى ) و يا حركت سنگ آسيا به دور محور خود ( حركت رحوى ) - مستلزم يكى از سه امر است : يا گسستن و پيوستن اجزاء از يكديگر به طورى كه در هنگام حركت جسم بعضى متحرّك و بعضى ساكن شوند و فواصل معيّنى ايجاد شود و دو مرتبه هنگام سكون به حالت اوّل برگردند ، و يا عدم تساوى مسافت دو حركت متّحد السّرعة متساوى المدّة ، و يا نقيض مدّعا يعنى تجزّى اجزاء ؛ و اين هر سه محال است ، پس مدّعاى متكلّمين محال است .
اين برهان معمولًا به صورت اختصارى به اين شكل بيان مىشود :
تركّب جسم از اجزاء لا يتجزّى مستلزم تفكّك - يعنى انفكاك - اجزاى سنگ آسيا از يكديگر است . بديهى است كه مقصود ، صرف جدا بودن اجزاء از يكديگر نيست ، زيرا اين عين مدّعاى متكلّمين است و عين يك مدّعا را نمىتوان دليل بر بطلان آن مدّعا قرار داد ، بلكه مقصود نوعى خاص از گسستن اجزاء از يكديگر و سپس پيوستن به يكديگر است كه هيچ عقل سليم آن را نمىپذيرد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 553
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٥٣