هست ، امّا اينكه افلاطون منكر باشد معلوم نيست و از كلمات مورّخين فلسفه معلوم مىشود كه ارسطو و افلاطون در هيولاى اولى اختلاف نظر نداشتهاند ، اختلافشان در « صورت » است كه ارسطو آن را اصيل مىداند و افلاطون آن را پرتوى از « مثل » كه خود به آن قائل است مىشمارد .
نظريّهء انكار هيولى از شيخ شهاب الدين معروف به « شيخ اشراق » است ولى بى جهت به افلاطون نسبت داده شده است . حكماى بعد از شيخ اشراق غالبا نظريّات شخصى او را به عموم اشراقيّون نسبت مىدهند .
انّ الهيولى العمّ اعنى ما حمل * قوّة شىء اثبتت كلّ الملل
حق اين است كه هيولاى عام يعنى چيزى را كه حامل
استعداد چيزى است ، همهء اقوام آن را اثبات كردهاند .
شرح : از اينجا بحث و مشاجرهء اشراقى و مشّائى بر سر اثبات هيولى آغاز مىشود . با اينكه هنوز به نقد و بحث در عقيدهء متكلّمين و عقيدهء ذيمقراطيس پرداخته نشده است ، مشاجرهء مشّائين و اشراقيّين مطرح شده است . قاعده اين بود كه اوّل در اطراف نظر متكلّمين و نظر ذيمقراطيس بحث مىشد و سپس مشاجرهء مشّائين و اشراقيّون طرح مىگرديد ، ولى در اين كتاب « 1 » بر عكس عمل شده است .
مقصود اين بيت اين است كه هيولى به معنى مادّهاى كه حامل قوّه و استعداد شىء ديگر باشد ، به عبارت ديگر چيزى كه امكان شدن چيز ديگر داشته باشد ، امرى است غير قابل انكار . احدى نيست كه نظام « شدن » را انكار كند . همه مىدانند كه برخى چيزها استعداد تحوّل به شىء ديگر در آنها هست . مثلًا در نطفهء انسان استعداد انسان شدن و در دانهء گندم استعداد گندم شدن است . پس نطفه مادّهء انسان است و دانهء گندم مادّهء بوتهء گندم است . و نيز همه قائلند كه در جهان چيزى وجود دارد كه مادّهء اصلى و مادّة الموادّ است ؛ يعنى او چيزى است كه از مادّهء ديگر به وجود نيامده است
هامش
( 1 ) . يعنى كتاب منظومه حاجى سبزوارى .