3 . قول سوم قول جمهور حكماست كه از زمان سقراط به بعد تا قرن نوزدهم عموم حكما و فلاسفه چنين عقيده و نظريّهاى داشتهاند و آن اينكه جسم طبيعى نه مركّب است از اجزاء لايتجزّى و نه مركّب است از اجرام كوچك ذيمقراطيسى ، بلكه جسم طبيعى پيوسته است ؛ يعنى اين اجسام كه ما آنها را با نامهاى آب و خاك و سنگ و چوب مىخوانيم و هر كدام داراى طبيعت مخصوص به خود مىباشند و به موجب آن طبيعت مخصوص ، آثار مخصوص به خود دارند و نام مخصوص به خود گرفتهاند ، يك واحد پيوستهاند نه يك مجموعه از اجزاء ذرّات . ما اين اجسام را به صورت يك امر واحد ممتد مىبينيم نه به صورت يك عدّه اشياء كه پهلوى هم قرار گرفته و سر به هم داده باشند . به عقيدهء حكما واقعيّت هم همانطور است كه با چشم خود مىبينيم و با لامسهء خود احساس مىكنيم .
و بين قائلى اتّصال اختلف * فقال قائل انقسامه يقف
و در ميان قائلين به اتّصال ، اختلاف واقع
شده است ؛ پس قائلى قائل شده است كه
قابليّت انقسام در يك حدّى متوقف مىشود
شرح : طرفداران پيوستگى جسم طبيعى ، در اينكه جسم طبيعى قابل انقسام است و امكان دو قطعه شدن و چهار قطعه شدن و غيره در آن هست اختلافى ندارند ( اين جهت بديهى است كه هر جسمى نظير آب ، خاك ، هوا ، آتش ، فلزّات ، سنگها ، امكان شكسته شدن و دو قطعه شدن و چهار قطعه شدن و هشت قطعه شدن و بيشتر دارند ) ولى در يك جهت اختلاف دارند كه اگر فرض كنيم جسم طبيعى را به دو قطعه تقسيم كرديم و باز يكى از دو قطعه را به دو قطعهء كوچكتر ، و آن قطعهء كوچكتر را به دو قطعهء ديگر و همين طور عمل دو قطعه كردن و تقسيم كردن هر جزء را به دو قطعه و دو جزء كوچكتر ادامه بدهيم ، آيا به جايى خواهيم رسيد كه ديگر قابل دو قسمت شدن نباشد و حالت ذرّات ذيمقراطيس را به خود بگيرد ، و يا هر اندازه عمل تقسيم ادامه پيدا كند به چنين مرحلهاى نخواهد رسيد ؟