اقتضاى عدم نداشتن ، خواه اقتضاى وجود باشد يا نباشد ؛ همين كه چيزى اقتضاى عدم نداشت گفته مىشود ممكن است . امكان به اين معنى فقط نقطهء مقابل امتناع است . عليهذا هر چيزى كه ممتنع نيست ممكن است به امكان عامّ ، خواه واجب و ضرورى باشد يا ممكن به امكان خاص . پس امكان به آن معنى ، اعمّ است از امكان ذاتى ( امكان خاص ) و از ضرورى ذاتى . در عرف عام هر وقت كلمهء « امكان » اطلاق مىشود همين مفهوم عام مراد مىشود .
امكان به معنى ديگر نيز گفته مىشود كه اخصّ از امكان خاصّ است . براى توضيح اين معنى از امكان ، لازم است دو قسم از ضرورت را توضيح دهيم .
منطقيّين مىگويند ضرورت بر دو قسم است : يا ذاتى است و يا وصفى ؛ يعنى اگر رابطهء محمولى با موضوعى « ضرورى » باشد يا از آن جهت است كه ذات موضوع قطع نظر از هر قيد و شرط اضافى ايجاب مىكند محمول را ، و يا در صورت يك قيد و شرط اضافى آن را ايجاب مىكند . قسم اوّل « ضرورت ذاتى » است و قسم دوم « ضرورت وصفى » . مثلًا رابطهء عدد 4 با جفت بودن ضرورى است و ذات موضوع قطع نظر از هر قيد و شرطى ايجاب مىكند محمول را ؛ يعنى عدد 4 از آن جهت كه عدد 4 است ايجاب مىكند جفت بودن را بدون دخالت هيچ شرطى و قيدى ، پس ضرورتى كه در اينجا هست ضرورت ذاتى است . امّا يك معدود خاص ، مثلًا گردو يا تخم مرغ ، به خودى خود ايجاب نمىكند كه جفت باشد ، بلكه به شرط چهار بودن يا شش بودن و امثال اينها ايجاب مىكند كه جفت باشد . پس ضرورتى كه اينجا هست ضرورت وصفى و شرطى است .
از طرف ديگر هر جا كه ضرورت وصفى باشد امكان ذاتى هم هست ؛ يعنى ذاتى كه به واسطهء يك قيد و شرط اقتضا مىكند محمول معيّنى را ، قطعا قطع نظر از آن قيد و شرط چنين اقتضائى ندارد بلكه لا اقتضاء است ، پس با قطع نظر از آن قيد و شرط امكان ذاتى دارد .
در مثال بالا گردو يا درخت به حسب ذات خود امكان ذاتى دارد كه جفت باشد ولى با قيد چهار يا شش يا دو و يا هشت بودن ايجاب مىكند جفت بودن را .
حالا اگر رابطهء موضوعى با محمولى چنان باشد كه نه ذات موضوع به تنهايى ايجاب كند محمول را و نه ذات موضوع به اضافهء يك قيد و شرطى چنين اقتضائى بكند ، يعنى نه ضرورت ذاتى در كار باشد و نه ضرورت وصفى ، در اينجا مىگوييم رابطهء
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 373
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٧٣