بين اينكه بگوييم : « انسان هست » و يا اينكه بگوييم : « انسان هست كاتب » . در هر دو مورد « هستى » را محمول قرار دادهايم ، لكن در يك مورد هستى مطلق را محمول قرار دادهايم و در مورد ديگر ، هستى مقيّد را ، گر چه از نظر ديگر مىتوان گفت كه در قسم دوم اساساً محمول « وجود » نيست بلكه محمول همان « كاتب » است و وجود فقط « رابط » قرار گرفته است ، و به هر حال جاى اين بحث در اينجا نيست .
پس از ذكر اين مقدّمات ، معنى آنچه در تعريف « وجود مطلق » و « وجود مقيّد » و « عدم مطلق » و « عدم مقيّد » گفته شد روشن مىگردد ؛ و ضمنا واضح است كه اين تقسيم دربارهء عدم خالى از مسامحه نيست ، زيرا در واقع و نفس الامر ، عدم منقسم نمىشود به دو قسم : مطلق و مقيّد ؛ يعنى واقعا عدم مطلق و عدم مقيّد نداريم ، بلكه آنچه داريم عدم وجود مطلق و عدم وجود مقيّد است و البته واضح است كه فرق است بين عدمى كه خود ، عدم مطلق است ( يا عدمى كه خود ، عدم مقيّد است ) با عدم چيزى كه آن چيز مطلق است ( يا عدم چيزى كه آن چيز مقيّد است ) ، و ظاهر اين است كه اين تعبير از ناحيهء كسانى ناشى شده كه عقيدهء آنها در باب « قضاياى سالبه » با آنچه كه ما در مقدّمهء دوم انتخاب كرديم مغاير است .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 292
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٢٩٢