براى توضيح بيشتر مطلب ذكر چند مقدّمه لازم است .
مقدّمهء اوّل
منطقيّين قضاياى حمليّه را از يك نظر تقسيم كردهاند به دو قسم قضاياى بسيطه و مركّبه .
قضيّهء بسيطه قضيّهاى است كه موضوعش يكى از مفاهيم و ماهيّات و محمولش « وجود » است ، مانند اينكه مىگوييم : « انسان موجود است » و « عدد موجود است » و امثال اينها « 1 » . در اين گونه قضايا ما صرفا در مقام بيان هستى و نيستى اشياء هستيم و خواستهء ما اين است كه بفهميم يا بفهمانيم كه فلان شىء موجود است يا معدوم است .
قضيّهء مركّبه قضيّهاى است كه يك معنى و مفهومى را مفروض الوجود گرفته و آن را « موضوع » قرار مىدهيم و سپس حكم مىكنيم به ثبوت صفتى از براى او و يا حكم مىكنيم به نفى صفتى از او ، مانند اينكه مىگوييم : « انسان كاتب است » « 2 » كه در اين قضيّه ، « انسان » را مفروض الوجود گرفته و دربارهء صفتى از صفات او بحث مىكنيم و سپس حكم مىكنيم كه اين حقيقت موجود كه نامش « انسان » است صفت « نويسندگى » براى او وجود دارد و يا از او منتفى است .
بديهى است كه اين دو قسم قضيّه با يكديگر متفاوتند و ما خود مىدانيم كه گاهى در مقام ادراك و يا بيان هستى و نيستى اشياء هستيم و گاهى نظر به هستى آنها نداريم ، بلكه هستى آنها را مفروض و محقّق گرفته و در مقام بيان صفتى از صفات آنها هستيم .
معمولا در علوم « 3 » يك حقيقتى را مفروض الوجود مىگيرند و از احكام و حالات آن بحث مىكنند . مثلًا در علم هندسه از هستى و نيستى « كمّ متّصل » بحث نمىشود بلكه هستى آن فرض شده و از حالات و احكام آن سخن گفته مىشود . همچنين است علم حساب نسبت به « عدد » و علم طبّ نسبت به « بدن انسان » و حيوان شناسى نسبت به « حيوانات » و همچنين ساير علوم نسبت به موضوعاتشان . و معمولا فلسفه است كه
هامش
( 1 ) . و مانند اينكه مىگوييم : « عنفا موجود نيست » .
( 2 ) . و مانند اينكه مىگوييم : « حجر كاتب نيست » .
( 3 ) . در اينجا اصطلاح « علوم » در مقابل « فلسفه » به كار رفته است .