يعنى اين محلّ به واسطهء اين شىء حالّ است كه به صورت يك ماهيت مخصوص و يك نوع خاص در مىآيد و اين محلّ در ذات خود ماهيتى است مبهم و لا متعيّن ، و تعيّنش به وسيلهء حالّ پيدا مىشود .
از دو قسم مذكور ، قسم اوّل را به حسب اصطلاح ، « موضوع و عرض » و قسم دوم را « مادّه و صورت » مىگوييم ، و محلّ نزاع اين است كه آيا نسبت عاقل به معقول نظير نسبت مادّه است به صورت يا نظير نسبت موضوع است به عرض ؟ و يا آنكه حتى از نوع نسبت مادّه به صورت به قول مشّائين - كه مىگويند ارتباط جوهرى است « در عرض صورت » با صورت - نيز بالاتر است « 1 » .
مقدّمهء ششم
ذات نفس - يعنى آنچه به او « من » گفته مىشود - عاقل صورت معقوله است ؛ به عبارت ديگر نفس ، عاقل بالذات است نه عاقل بالعرض ؛ و اين مقدّمه بايد مفروض همه بوده باشد ، زيرا اگر فرض كنيم كه دو صورت معقوله ، عاقل و معقول باشد و نفس صرفاً جنبهء محلّى داشته باشد اسناد عاقليّت به نفس ، مجازى است و بعلاوه يك شىء واحد كه عاقل جميع صور معقوله است نيست ، بلكه مجموعى از عاقلهاست و هو ظاهر الفساد . اگر نفس صرفا محلّ تعقّل بوده باشد همواره عاقل بالعرض خواهد بود نه عاقل بالذات ، و حال آنكه « متضايفان » در بالذات و بالغير بودن نيز « متكافئان » هستند .
پس نفس بايد عين صورت معقوله باشد به نحوى از عينيّت و اگر نفس غير صورت معقوله باشد به طورى كه معقول از عاقل جدا باشد و نفس در مرتبهء خود معقول نباشد و عاقل باشد ، لازم مىآيد كه « متضايفين » واقعاً و حقيقتاً « متكافئين » نباشند بلكه يكى از آن دو حقيقى و ديگرى مجازى باشد و حال آنكه ما بالعرض لابدّ ان ينتهى الى ما بالذّات .
هامش
( 1 ) . اگر مادّه را « جوهرى در عرض صورت » بدانيم و قائل شويم كه جسم لابدّ و ان ينحلّ فى الخارج الى جوهر هو محض القوّة و مطابق بعضى تعبيرات صدرا آن را « يكى از دو حاشيهء وجود » بدانيم ناچار بايد به تركيب انضمامى قائل شويم و لازمهاش نفى اتّحاد مرتبهء وجود مادّه با مرتبهء وجود صورت است و منتهاى علاقهء آن دو همان است كه در موضوع و عرض وجود دارد به اضافهء اينكه به قول حضرات محلّ ، لا مستغنى است .