ثُمَّ عَلَى النَّبىِّ هادِى الامَّة * وَ آلِهِ الغرّ صَلوة جمَّة
پس ( از سپاس خدا ) ، بر پيامبر راهنماى است
و بر اهل بيت تابناك او درود فراوان
وَ بَعدُ فالعَبدُ الأَثيمُ الهادِى * لا زالَ مَهديّا إلى الرِّشادِ
و بعد ، پس بندهء گنهكار ، هادى
كه همواره به صواب رهنمون باد
يَقولُ هاؤُم إِقرَؤوُا كتِابَيه * مَنظومَتى لِسُقمِ جَهل شافِيَه
مىگويد : بياييد كتاب مرا بخوانيد
اين منظومه بهبودى بخش بيمارى نادانى است
هامش
اگر خورشيد بر يك حال بودى * شعاع او به يك منوال بودى
ندانستى كسى كاين پرتو اوست * نبودى هيچ فرق از مغز تا پوست
جهان ، جمله فروغ نور حق دان * حق اندر وى ز پيدايى است پنهان
چو نور حق ندارد نقل و تحويل * نيايد اندر او تغيير و تبديلهمچنين است آوازها ؛ اگر هميشه يك آواز را به يك نحو مىشنيديم هرگز آن را نمىشنيديم . آرى : « تُعرَفُ الأَشياءُ بِأَضدادِها » .
اكنون كه اين سه مقدمه معلوم شد مىگوييم ذات حق كه صرف الوجود و فعليّت محضه است و هيچ جنبهء عدم و قوّه در او نيست ، از نظر ظهور براى خود عين ظهور است ، هيچ جنبهء بطون و خفايى در او نيست ؛ و اما از نظر ظهور براى ما چنين نيست ، همان كمال ظهورش منشأ خفا و بطون براى ماست . چون او وجود نامحدود است و همه جا و همه وقت و با همه چيز هست و هيچ چيزى و هيچ جايى و هيچ زمانى از او خالى نيست ، براى حواس ما و قواى ادراكى ما كه محدودند قابل ظهور نيست . كمال ظهور ذات حق و لا نهايى وجودش سبب خفاى از ماست . اين است معنى اين جمله كه مىگويند : « ذات حق از شدت ظهور در خفاست » و اين است معنى سخن حكما كه مىگويند : « جهت ظهور و جهت بطون در ذات حق يكى است » ، يعنى او كه « هُوَ الظّاهِرُ وَ الباطِنُ » است چنين نيست كه جزئى از وجودش ظاهر و جزء ديگر باطن است ، او اساساً جزء ندارد ، او تمام وجودش ظاهر و تمام وجودش باطن است . على عليه السلام مىفرمايد :
وَ كُلُّ ظاهَرٍ غَيره غَيرُ باطِن وَ كُلُّ باطِنٍ غَيره غَيرُ ظاهِرٍ * . هر ظاهرى غير از خدا فقط ظاهر است و ديگر باطن نيست و هر باطنى غير از خدا فقط باطن است و ظاهر نيست .
( مرحوم شيخ محمّد عبده در پاورقيهاى نهج البلاغه اين جمله را به غلط نقل و معنى كرده است ) .حجاب روى تو هم روى توست در همه حال * نهان ز چشم جهانى ز بس كه پيدايى( * ) نهج البلاغه ، خطبهء 64 .