هر سو مىروند . به سوى تو مىروند ، از تو پديد آمدهاند و به سوى تو باز مىگردند
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
« 1 » .
چنان كه مىدانيم لُبّ لُباب حكمت الهى شناختن مبدأ و معاد جهان است ، همهء مطالب و مسائل ديگر در اين فلسفه در حكم مقدمهء اين دو مطلب و يا در حاشيهء اين دو مطلب است . على هذا بيت اول منظومه اشاره است به لُبّ لُباب حكمت الهى .
يا مَن هُوَ اختَفى لِفَرطِ نُورِه * الظّاهِر الباطِن فِى ظُهُورِه
اى آنكه از بسيارى نورانيّتش پنهان است
اى پيدايى كه به سبب پيدايىاش ناپيداست
شرح اين بيت را از الهيّات بالمعنى الاخص بايد جست « 2 » .
هامش
( 1 ) . بقره / 156 .
( 2 ) . توضيح مختصر اينكه : در الهيات ثابت شده كه : ذات پاك بارى تعالى از شدّت ظهور در خفاست . براى اينكه اندكى با اين مطلب آشنا شويم بايد سه مقدمه ذكر بكنيم :
الف . همانطور كه وجود بر دو قسم است : وجود اشياء براى خود ( وجود عينى ) و وجود اشياء براى ما ( وجود ذهنى ) ، ظهور نيز بر دو قسم است : ظهور اشياء براى خود و ظهور اشياء براى ما . پس وقتى كه از ظهور و پيدايى يا از بطون و ناپيدايى يك چيز سخن مىگوييم ، گاهى بحث در ظهور آن شىء براى خود است و گاهى بحث در ظهور آن شىء براى ماست .
ب . در حكمت الهى ثابت شده كه « وجود » مساوى با « ظهور » است و « خفا » از « عدم » ناشى مىشود ؛ هر موجودى به هر اندازه و هر درجه از وجود بهرهمند است از ظهور نيز بهرهمند است و به هر اندازه عدم و نيستى با وجودش توأم و در وجودش متخلّل است از ظهور بىبهره است ؛ پس موجودى كه در حد اعلى و درجهء اكمل از وجود است ، در حد اعلى و درجهء اكمل از ظهور است .
ج . هيچگونه ملازمهاى نيست ميان دو نحو از ظهور ، يعنى چنين نيست كه هر چيزى كه خود براى خود در حد اعلى از ظهور است ، لزوماً ظهور آن شىء براى ما نيز در حد اعلى است ، بلكه تا اندازهاى بر عكس است ، زيرا ظهور هر شىء براى ما ، بستگى دارد به قواى ادراكى ما و طرز ساختمان اين قوا . قواى حسى ما طورى ساخته شده كه فقط قادر است موجودات مقيّد و محدود و داراى ضد و مثل را ادراك نمايد و در خود منعكس كند . حواسّ ما از آن جهت رنگها و شكلها و آوازها و غير اينها را ادراك مىكند كه اين موجودات محدودند . مثلًا ما از آن جهت « سفيدى » را ادراك مىكنيم كه در يك جا هست و در يك جا نيست ، در يك زمان هست و در زمان ديگر نيست . اگر همه جا همه وقت سفيد مىبود ما هرگز سفيدى را نمىشناختيم و مفهومى از سفيدى در ذهن خويش نداشتيم . ما از آن جهت به وجود نور پى مىبريم كه گاهى هست و گاهى نيست ، در جايى هست و در جايى نيست . اگر سايه و ظلمت نبود نور هم شناخته نمىشد . اگر جهان هميشه و همه جا به يك منوال روشن بود ما هرگز متوجه وجود « نور » يعنى همان چيزى كه در پرتو او همه چيز ديگر را مىبينيم نمىشديم .