تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 902

مساهمون:

ص٩٠٢
دلائلى كه گفته شد خاص حضرت امير است . اما پس چرا بعد از قتل عثمان وقتى كه خواستند با حضرت امير بيعت كنند ، حضرت مكث كردند ، جاى مكث نبود ، بايستى كه خود به خود قبول مىكردند . جواب : همين سؤال حضرتعالى در كتاب خلافت و ولايت كه اخيرا منتشر شده مطرح گرديده است . جواب اين مطلب از خود كلمات امير المؤمنين روشن است . وقتى آمدند با حضرت بيعت كنند ، فرمود : « دعونى و التمسوا غيرى فانّا مستقبلون امرا له وجوه و الوان » مرا رها كنيد برويد دنبال كس ديگرى كه ما حوادث بسيار تيره‌اى در پيش داريم ( تعبير عجيبى است ) ، كارى را در پيش داريم كه چندين چهره دارد يعنى آن را از يك وجهه نمىشود رسيدگى كرد ، از وجهه‌هاى مختلف بايد رسيدگى كرد . بعد مىگويد : « انّ الآفاق قد اغامت و المحجّة قد تنكّرت » ( 1 ) خلاصه راه شناخته‌شده‌اى كه پيغمبر تعيين كرده بود الآن نشناخته شده ، فضا ابرآلود گرديده است . و در آخر مىگويد و لكن من اگر بخواهم بر شما حكومت كنم « ركبت بكم ما اعلم » آن طورى كه خودم مىدانم عمل مىكنم نه آنطور كه شما دلتان مىخواهد . اين مطلب نشان مىدهد كه امير المؤمنين اين مطلبى را كه از نظر تاريخى نيز بسيار قطعى است ، كاملا روشن مىديده كه الآن با زمان بعد از پيغمبر زمين تا آسمان فرق كرده يعنى اوضاع ، عجيب تغيير كرده و خراب شده است ، و اين جمله را امام براى اتمام حجت كامل مىگويد ، چون مسأله بيعت كردن قول گرفتن از آنهاست كه پيروى بكنند . مسأله بيعت اين نيست كه اگر شما بيعت نكنيد من ديگر خلافتم باطل است . بيعت مىكنند يعنى قول مىدهند كه تو هر كارى بكنى ما پشت سرت هستيم . اين مطلب را همه شيعه و سنى نوشته‌اند كه بعد از عمر ، قضيه شورا كه پيش آمد ، يكى از شش نفر اعضاى شورا على ( ع ) بود . در اين شورا سه نفر به نفع سه نفر كنار رفتند . زبير به نفع على ( ع ) كنار رفت ، طلحه به نفع عثمان و سعد وقاص به نفع عبد الرحمن بن عوف . سه نفر ماندند . عبد الرحمن گفت من خودم داوطلب نيستم . دو نفر باقى ماندند : على ( ع ) و عثمان . كليد كار افتاد به دست عبد الرحمن ، هر طرف را كه او انتخاب كند همو خليفه است . اول آمد سراغ امير المؤمنين ، گفت من حاضرم با تو بيعت كنم به اين شرط كه به كتاب خدا ، سنت رسول و سيرهء شيخين رفتار كنى .
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، خطبه 91 .