بود ، خيلى قيّاس بود ، مىنشست و با خيال خودش قياس درست مىكرد . حتى اهل تسنن هم نوشتهاند كه روزى رفت به سلمانى ، ريشش جو گندمى بود و هنوز موى سفيدش زياد نبود . به سلمانى گفت اين موهاى سفيد را بكن . مىخواست از ريشه در بياورد كه اصلا در نيايد . سلمانى گفت اتفاقا خاصيت موى سفيد اين است كه اگر بكنى بيشتر در مىآيد . گفت پس موهاى سياه را بكن . اين ، قياس است . قياس گرفت :
اگر اين درست باشد كه چنانچه موى سفيد را بكنى بيشتر در مىآيد ، پس موهاى سياه را بكن كه بيشتر در بيايند . در صورتى كه اگر چنين قاعدهاى باشد ، فقط در موى سفيد است و ديگر در موى سياه جارى نيست . در فقه هم همين طور عمل مىكرد .
قياس از نظر شيعه
وقتى ما به روايات شيعه مراجعه مىكنيم مىبينيم ريشهء اين مطلب را از اينجا مىزنند كه اصلا ريشهء اين فكر ، خطا و اشتباه است كه كتاب و سنت وافى نيست .
مسأله رجوع به قياس از اينجا ناشى مىشود كه مىگويند كتاب و سنت براى بيان احكام وافى نيست ، چون وافى نيست ، برويم دنبال قياس . نه ، آن قدر از پيغمبر به طور مستقيم يا غير مستقيم به وسيلهء اوصياى ايشان سنت رسيده است كه با مراجعهء به كليات اين سنت ، نيازى به قياس نيست . اين است روح امامت از نظر دينى . اسلام فقط يك مسلك نيست كه بعد از آنكه مبتكر آن مسلك ايدئولوژىاش را پديد آورد بگويد حالا اين مكتب براى اجرا حكومت مىخواهد ، حكومت را چهكار كند . اسلام يك دين است . وضع يك دين آن هم دينى مانند اسلام را بايد در نظر گرفت .
با وجود معصوم جاى انتخاب نيست
مسأله امامت از جنبهء زعامت و حكومت اين است كه حالا كه بعد از پيغمبر مانند زمان ايشان معصوم وجود دارد و پيغمبر وصيّى براى خود معين كرده است كه او در سطح افراد ديگر نيست و از نظر صلاحيت مثل خود پيغمبر استثنائى است ، ديگر جاى انتخاب و شورا و اين حرفها نيست . همانطور كه در زمان پيغمبر نمىگفتند كه پيغمبر فقط پيامآور است و وحى به او نازل مىشود ، تكليف حكومت با شوراست و