تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
بعد آن قانون عوض مىشود مثل قوانينى كه بشر وضع مىكند ، مانند قوانين حقوقى . بنده مىخواستم عرض كنم كه اصل قوانين طبيعى هيچ وقت تغيير نمىكند ، آن استنباط و بيانى كه بشر از آن قوانين مىكند آنهاست كه تغيير مىكند ، درك ماست كه تغيير مىكند و ما هم تكامل پيدا مىكنيم و مرتباً چيزهاى جديدى بايد درك كنيم . من باب مثال قانون جاذبه قانونى است كه نيوتن كشف كرد كه در عالم جاذبه‌اى بين اشياء و اجزاء عالم وجود دارد . تا حدود چهار قرن اين قانون حاكم بود يعنى هيچ گونه رد و نقضى بر اين قانون كسى نمىتوانست پيدا كند ولى به تدريج از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم مواردى در عالم پيدا شد كه ديدند اين قانون كافى نيست ، بيان اين قانون كافى نيست براى اينكه آن موارد را هم توجيه كند . اين بود كه به دنبال اين رفتند كه يك بيان ديگرى از قانون جاذبه پيدا كنند كه اين مواردى كه حالا تناقض پيدا كرده و نمىشود توجيه كرد ، اينها را هم توجيه كند و در بر بگيرد و اين بود كه قوانين ديگرى پيدا شد . مثلًا قانون جاذبه عمومى اينشتين يك حالت كلى است از قانون جاذبهء نيوتنى ، چنان كه قانون جاذبه اينشتينى را با فرمولى بيان مىكنند كه وقتى فواصل اجزاء به قدر كافى زياد مىشود درست همان حالت قانون نيوتنى صادق است و وقتى فواصل خيلى كم مىشود قانون نيوتنى اصلًا بر عكس مىشود . پس مىبينيم كه يك حقيقت و واقعيتى در عالم هست ، در زمان نيوتن آنجور از آن درك كرده‌اند و مدتى هم آن درك براى همه افراد بشر كافى بود و قبول داشتند و نمىتوانستند نقضش بكنند ، بعد از مدتى ، كشفيات يا شواهد تازه نشان داد كه آن بيان كافى نيست ، بيان را تغيير دادند . حالا زمان باز پيش مىرود چنان كه خود اينشتين هم در ابتداى كارش نظريه نسبيت عمومى او به اينجا رسيد كه در عالم دو ميدان هست ، يكى ميدان جاذبه و يكى ميدان الكترومغناطيس ، ولى بعدها خودش به اين فكر رسيده بود - حالا آن يك بحث جدايى است كه از كجا به اين فكر رسيده بود - كه نمىشود دو چيز در عالم باشد ، عالم يك وحدتى دارد و قانون واحدى آن را اداره مىكند . اين است كه در شرح حالش مىگويند سى سال آخر عمرش تمام وقتش را روى اين كار مىكرد كه بين اين دو قانون هم يك تلفيقى بدهد يعنى بگويد يك قانون هست ، يك ميدان هست ، يك جاذبه هست در عالم كه الكترومغناطيس يك حالتش هست ، مثلًا جاذبهء مادى هم يك حالت ديگرش است كه اين را بالأخره تمام نكرد و دنبال كارش را ديگران گرفتند . منظور بنده اين است كه پس قانونى در طبيعت هست ولى درك ماست كه فرق مىكند ، و اگر اين را ما قبول كنيم آن وقت قبول كردن معجزه هم براى ما آسانتر است براى اينكه معجزاتى كه پيامبران مىكنند طبق قوانين واقعى طبيعت انجام مىشود