« از آنچه گذشت نتيجه بگيريد كه ايدئولوژى به طور اعم و مذهب به طور اخص از مظاهر اساسى زندگى اجتماعى هستند و كسانى كه تصوّر مىكنند با پيشرفت انسان و دانش او اينها از بين خواهند رفت ، نه ساختمان اجتماع را درست شناختهاند و نه ماهيّت ايدئولوژى و مذهب را . »
يك چنين توجيهى مىخواهند بكنند . به اينها بايد گفت كه اگر اين حرف درست باشد ، با پيشرفت جامعهشناسى آقاى دوركهيم ، ديگر مذهب بايد از بين برود ، زيرا حرف دوركهيم هم معنايش اين است كه اعتقاد به مذهب به نوعى جهالت بر مىگردد ، همانطورى كه حرف فويرباخ هم اين جور بود ، منتها فويرباخ انسان را به صورت فردى مىديد ، مىگفت انسان بالفطره يك سلسله سرشتهاى نيك و يك سلسله سرشتهاى پليد دارد ، بعد در جريان اجتماع چون خودش را خيلى گرفتار سرشت پليدى خود مىبيند آن سرشت پاك خود را از خودش انتزاع و جدا مىكند و او را در بيرون خودش فرض و خيال مىكند و . . . ( 1 )
هامش
( 1 ) . [ بقيّهء بيانات استاد متأسّفانه روى نوار ضبط نشده است . ]