ثانياً اگر چنين باشد بايد هميشه مذهبيها در ميان مردمى باشند كه به قول شما بيشتر « از خود بيگانه » باشند ؛ يعنى هر چه افراد ، روح اجتماعى در آنها بيشتر فراموش شده و بيشتر مرده باشد و هر چه احساس اجتماعى را بيشتر فاقد باشند بايد بيشتر دينى و مذهبى باشند ؛ در صورتى كه قضيّه برعكس است ؛ هميشه افرادى ، مذهبى به معنى واقعى هستند كه احساس اجتماعى در آنها از ديگران زندهتر است .
آيا امير المؤمنين بيشتر احساس دينى داشت يا معاويه ؟ و آيا امير المؤمنين بيشتر احساس اجتماعى داشت كه مىگفت اگر ديگرى در اقصا بلاد مملكت من گرسنه باشد من اينجا درد مىكشم ( از اين بالاتر هم مىشود ؟ ! ) :
و حسبك داء ان تبيت ببطنة * و حولك اكباد تحنّ الى القدّ ( 1 )
آرى ، آيا امير المؤمنين كه چنين مىگفت بيشتر احساس اجتماعى داشت يا معاويه ؟
همين افرادى كه اين حس اجتماعى به عالىترين وجه در آنها زنده است آنها مذهبى هستند نه آنهايى كه خود اجتماعىشان را فراموش كردهاند ، بعد خودشان را تنها همان خود فردى مىبينند و بعد مىگويند پس اينها مال جاى ديگر است ؛ افرادى كه اين حسها بيشتر در آنها زنده است همانها مذهبىتر هستند .
به علاوه ، در اين نتيجهگيرى نهايى كه اين آدم خواسته بكند ، خواسته است به يك نوع جواب بدهد ، يعنى توجيهى براى اين آخرين سنگرى كه در اختيار اين ضد مذهبها هست - كه اين آخرين سنگر هم دارد گرفته مىشود - درست كند و آن اين است كه تاكنون همواره مىگفتند : دين رفت ، مذهب رفت ، رفتنى است ، اين طور كه ما وضع دنيا را مىبينيم عنقريب دين مىرود ، علم آمد مذهب رفت ، عدالت اجتماعى آمد مذهب رفت ، . . . ؛ كم كم مىبينند همهء اين معيارها و مقياسها غلط از آب در آمده ؛ اين طور كه مذهب نشان مىدهد ، خير ، تشريف دارد ، خاطر آقايان جمع باشد از بين رفتنى نيست و وجود دارد . حال آمدهاند چنين توجيهى مىكنند كه نه ، مذهب هست ، باقى است و نمىشود مذهب از بين برود [ ولى ريشهء الهى ندارد . ] حرف آخرش اين است كه :
هامش
( 1 ) . نهج البلاغه ، نامهء 45 .