داد - مانند عمّار ياسر و ابو ذر غفارى و عبد الله بن مسعود - انتخاب كرده [ و در اين باره سخن گفته است . ] از كتابهاى خيلى خوب و خواندنى است كه براى بچّهها و جوانها بايد توصيه كرد . اصلًا تاريخ اسلام چنين تاريخى است ؛ عبد الله بن مسعود مىآيد با أبو جهل ارباب خودش مىجنگد ؛ يعنى ثورهء بندگان و بردگان است . اين امر با اين تز اساساً جور در نمىآيد . تعليماتى كه مىگويد :
« لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَنْ ظُلِمَ »
( 1 ) يا آن آيهاى كه مىفرمايد :
« وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ أَ لَمْ تَرَ أَنَّهُمْ فِي كُلِّ وادٍ يَهِيمُونَ وَ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ ما لا يَفْعَلُونَ إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ . . .
وَ انْتَصَرُوا مِنْ بَعْدِ ما ظُلِمُوا »
( 2 ) كه اجازه مىدهد [ مظلوم ] در اين موارد با شعر و هجو و با اين بيانهاى تبليغاتى [ تظلّم نمايد ] ؛ يا غيبت را تحريم مىكند الّا در اين گونه موارد ، اين تعليمات - كه يكى و دو تا نيست - با اين منطقها جور در نمىآيد ؛ يعنى اينها يك حرفهاى ديكته شده است ، بايد پذيرفت بدون اينكه با هيچ واقعيّتى منطبق باشد !
آيا دين مولود جهل است ؟
از آن بالاتر ، منطق كسانى است كه دين را صرفاً معلول جهل افراد مىدانستند و جنبهء روانشناسانه به قضيّه مىدادند و نويسندهء مقاله هم ايراد گرفت ، گفت اگر اين جور است بايد همين قدر كه مردم عالم شدند دين خود به خود منتفى شود . مقايسه كنيد : هر معتقدى - غير دين - در گذشته كه مولود جهالت مردم بوده است ، صرف اين كه علم آمده - درست همانطور كه با آمدن چراغ ، ظلمت از بين مىرود - خود به خود از بين رفته است . مطابق اين نظريّه بايد كاملًا به موازات پيشرفت علم ، دين منتفى بشود ، يعنى در ميان طبقات علما نبايد ديندارى وجود داشته باشد ، در صورتى كه گويا خود راسل است كه مىگويد ما مىبينيم كه در ميان طبقهء جاهل ، هم بىدين هست و هم ديندار ( 3 ) ؛ در طبقهء علما نيز هم ديندار داريم و هم بىدين ؛ و بلكه شايد آن عالمترين
هامش
( 1 ) . نساء / 148 .
( 2 ) . شعراء / 224 - 227 .
( 3 ) . همين جهّال و داشمشدىهاى خودمان ، اينهايى كه جز عربده كشيدن چيزى سرشان نمىشود ، آيا در ميان اينها ديندار بيشتر است يا بىدين ؟ هم ديندار دارند و هم بىدين .