مربوبهاست .
وقتى كه يك مطلب ، چنين پايهء منطقى دارد ، يعنى منطق هم كافى بوده كه بشر را برساند به آنجا ، اين چه بيمارى است كه انسان برود دنبال اين جور توجيه و تحليلها ؟ ! اين مثل اين است كه درب اين سالن باز است ، يك وقت مىبينيم يك آقايى در اين سالن پيدا شد ، بعد بگوييم آيا اين آقا از سوراخ زير اين كولر آمد ؟ آيا ديوار را سوراخ كرد ؟ سقف را سوراخ كرد ؟ مىگويند در باز است ، از در آمد . يك وقت در قفل است ، وقتى آدمى مىبيند يك انسان اينجا سبز شد ، مىرود گوشه و كنارها را بگردد كه او از كجا وارد شد ؛ امّا وقتى كه در باز است اين يك بيمارى است كه آدمى فكر كند كه آن انسان از كدام سوراخ وارد شد .
حال آيا منطق قرآنى قوىتر است يا منطق اينها ؟ قرآن مخصوصاً مثال را براى ابراهيم ذكر مىكند ، ابراهيمى كه تا حدود شانزده سالگى در جايى بوده كه عالم را نديده بوده و جز غار جاى ديگر نبوده . مىگويد انسان ابتدايى ( در واقع مىخواهد بگويد ابتدايىترين انسانها ، يعنى فطرت بىآلايش انسان ) با فطرت خودش اين جور حكم مىكند ، يعنى اين سادهترين مسائل است . اين يك جهت .
جهت دوم اين كه آيا انسانهاى ابتدايى همين نظم حيرتانگيز را در عالم نمىديدند ؟ انسان ابتدايى درخت نمىكاشت ؟ وقتى كه مىديد يك هستهاى ، يك شىء خيلى سادهاى زير زمين مىرود ، بعد به صورت درختى در مىآيد و بعد اينهمه برگها ، گلها ، شكوفهها و ميوهها مىدهد ، اينها تعجّبش را برنمىانگيخت ؟ آيا تشكيلات وجود خودش را نمىديد ؟ همين نظمها حيرت بشر اوّليّه را برنمىانگيخت كه بگوييم همينها [ موجب گرايش انسان به خدا و مذهب بوده است ؟ ] حال شما بگوييد غلط ؛ من مىگويم آيا اينها براى اين كه اين فكر را در بشر به وجود بياورد كافى نبوده ؟ چطور با بودن اينهمه مبنا براى فكر بشر ( 1 ) با باز بودن چنين درهاى منطقى و فكرى ، ما اينها را نديده بگيريم ، بعد بگوييم آيا ترس سبب شد كه بشر به فكر خدا افتاد ؟ آيا جهل و نشناختن علل [ حوادث ] سبب شد ؟ اين كه [ مردگان را ] خواب مىديده و به دوگانگى روحها رسيده سبب شد ؟ . . . وقتى كه يك چنين درى باز است اين چه جنونى است و چه
هامش
( 1 ) . گفتيم مبنا براى فكر بشر يعنى انسان با فكرش برسد به آنجا و لو اشتباه كرده باشد ؛ مثل همان حركت زمين و حركت خورشيد .