نقد و بررسى
بازمىگردم به آن نكتهاى كه در ابتدا گفتم . شايد هم آن را درست توضيح ندادم . يك اصطلاحى دارند علماى « اصول » ما ، مىگويند فلان دليل بر فلان دليل ديگر حكومت دارد يا مىگويند بر آن دليل ورود دارد . مقصودشان اين است كه گاهى دو تا دليل نمىتوانند با يكديگر تعارض پيدا كنند زيرا يك دليل ، مشروط به يك شرطى است كه وقتى آن دليل ديگر آمد ، شرط او را از بين مىبرد ، وقتى شرطش از بين رفت او خود به خود منتفى است ، نه اينكه دو تا دليل با هم مىجنگند ؛ ديگر جاى جنگ براى آنها باقى نمىماند . حال اگر بخواهم راجع به آن بحث كنم دور مىشويم ، اشخاصى كه اندكى وارد باشند خودشان مىدانند .
اينها همانطور كه گفتم ، از اوّل ، فرضشان بر اين است كه يك منطق نمىتوانسته منشأ پيدايش فكر مذهب باشد ، حال كه چنين است پس برويم دنبال آن امور غير منطقى : ترس و جهل و غيره .
به اينها بايد گفت گاهى منشأ گرايش بشر به يك فكر ، هر چند باطل باشد ، بازهم منطق بشر بوده نه چيزى ماوراى منطقش . مثلًا چند هزار سال بود كه بشر فكر مىكرد كه خورشيد به دور زمين مىگردد و زمين ثابت است . آيا هيچگاه ما دنبال اين مىرويم كه چه علّتى سبب گرديد كه بشر معتقد شد كه زمين مركز است و خورشيد و ستارگان به دور زمين مىگردند ، آيا مثلًا ترس از اموات بود ، و اين جور مسائل ؟ نه . مىگوييم جريان فكرى و منطقى ، [ بشر را به آنجا رساند ] ، هيچ عاملى ماوراى فكر و منطق در كار نبوده ، گواينكه اشتباه بوده . بشر نگاه مىكرد ؛ به حسّ ظاهر اين جور مىآيد كه خورشيد و ستارگان به دور زمين مىچرخند . همينطور كه مىديد ، حكم مىكرد . اين ديگر دليلى غير از خود ديدن و خود فكر انسان ندارد ، دليلى از خارج ندارد ، مثل [ اعتقاد به نحوست ] سيزده نيست كه بگوييم در اينجا عامل ديگرى [ غير از عقل بشر ] دخالت كرده است .
از اينها بايد پرسيد كه آيا بشر ، همان بشر گذشتهء چند هزار سال پيش ، كه خوشبختانه آثارى كه اكنون از بشر چند هزار سال پيش - گذشته از مسألهء پيغمبران - در علم و فنّ و صنعت و حتّى فكر و نظر به دست آمده ، بعضى از آنها در سطح بسيار