تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 565

مساهمون:

ص٥٦٥
علّتى دارد كه انسان برود دنبال اينها ؟ ! و نبايد برود ؛ يعنى يك چنين مبناى فكرى و منطقى داشته است . اوّلًا براى بشر ابتدايى هم اين مقدار كافى است [ براى اين كه فكر خدا براى او پيدا شود ؛ ] و ثانياً تاريخ نشان مىدهد كه در همان دوره‌هايى هم كه اينها مىگويند « دورهء ما قبل تاريخ » - آن مقدارى كه آثار تاريخى هست - بشرهاى خيلى مفكّر وجود داشته‌اند ( به قول ما پيغمبران و به قول اينها فيلسوفان ) كه كافى بوده همانها تذكّر را به بشر بدهند . - مىتوانيم بگوييم جهل بشر نسبت به يك سلسله از مبانى باعث شد كه فكر بشر راه غلط پيدا كند . . . جهلى و اعتقاد فطرى به علّيّت ، چون اگر اعتقاد به علّيّت نباشد جهل تنها كافى نيست . من تعبير قدم اوّل و قدم دوم كردم ، گفتم قدم اوّل اين است كه بشر مىگويد اين حادثه نمىتواند بدون علّت باشد ؛ ذهن بشر ، حتّى ذهن يك بچّهء سه چهارساله ، وقتى به حادثه‌اى برخورد مىكند دنبال سبب و علّت آن مىرود ، مثلًا يك بچّهء سه چهارساله وقتى مىبيند صدايى پيدا شد - حال تداعى معانى است يا چيز ديگر ، هر چه مىخواهيد بگوييد - مىگردد اين طرف و آن طرف ، مىخواهد ببيند علّت آن چيست ، يعنى ذهنش قبول نمىكند كه صدا خود به خود پيدا شده باشد . پس بشر اوّليّه هميشه دنبال علّت مىرفته است . امّا قدم دوم . مىخواهم بگويم قدم دوم يك قدم بسيار ساده‌اى است ، يك قدمى نيست كه بايد قرن بيستم رسيده باشد تا فكر بشر به آن برسد كه خود آن علّت چگونه پديد آمده ( مسألهء علّت علّت ) ؛ و بعد اين مسأله پيش مىآيد كه آيا يك چيز است كه علّت همهء اين اشياء است يا چنين چيزى نيست ؟ اين سؤال ، خيلى به زودى براى بشر طرح مىشود ؛ وقتى هم كه سؤال طرح بشود آن حرفى كه قرآن مىگويد ، در فطرت انسان است ؛ مىگويد از اين جهت كه بشر مربوبيّت را ، يعنى تغيير را مىبيند - وقتى كه مىبيند اشياء تغيير مىكنند و بدون آنكه خودشان بخواهند مىآيند و مىروند - دنبال عامل تغيير مىرود ؛ چون آنهايى را كه جستجو مىكند مىبيند همه به همين درد مبتلا هستند ، يعنى حس مىكند كه در ناصيهء همهء اينها نوشته شده كه خود اين هم يك متغيّرى است كه قدرتى و قدرتهايى بر آن حكومت مىكند و محكوم و مربوب و تحت تأثير شىء ديگر است ، فوراً اين فكر براى او پيدا مىشود كه آيا يك قدرتى كه آن فقط
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 565 | مرتضى مطهرى