تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 566

مساهمون:

ص٥٦٦
حاكم باشد و محكوم نباشد ، ولى تغيير نكند ، وجود دارد يا وجود ندارد ؟ اين فكر ، خيلى طبيعى است . عرض كردم من اينجا در مقام اين جهت نيستم كه مقصود از « فكر منطقى » فكر منطقىاى است كه صد در صد درست است يا درست نيست ؛ آن يك مسأله است ، و اينكه منطق انسان را هدايت كرده باشد مسألهء ديگرى است . منطق گاهى انسان را به يك جايى هدايت مىكند ، و لو به غلط هم هدايت كند ، بالاخره فكر است كه آدمى را هدايت كرده ، يعنى انسان از درون خودش هدايت شده ، يعنى دستگاه ادراكى ؛ او را به آنجا رسانده نه عاملى ماوراى دستگاه ادراكى ، همين‌طور كه عرض كرديم ، در مسألهء سكون زمين و حركت خورشيد ، اين يك غلط بود ، ولى همان دستگاه ادراكى ، چندين هزار سال بشر را به اين غلط گرفتار كرده بود نه عاملى بيرون از او ، كه حالا كه اين غلط از آب در آمده برويم ببينيم آيا علّتش خواب ديدن بوده يا چيز ديگر ؛ خير ، بشر حس دارد ، فكر دارد ، بر اساس احساسهاى خودش يك فكرى مىكند ؛ چشم به حسب ظاهر مىديد زمين تكان نمىخورد و خورشيد اندكى بالا آمد و بعد بيشتر بالا آمد ، و انسان خيال كرد كه حسّش اشتباه نكرده ؛ ديگر علّتى ماوراى دستگاه ادراكى و فكرى وجود ندارد . پس حرف ما اين است كه براى اين مسائل ، هميشه علّتى ماوراى منطق و دستگاه ادراك جستجو كردن چرا ؟ هنگامى ما بايد برويم به دنبال علّتى ماوراى دستگاه ادراك و فكر كه از نظر دستگاه ادراكى و فكرى هيچ گونه توجيهى نداشته باشيم ، بگوييم چون هيچ گونه توجيهى ندارد پس امرى غير از دستگاه ادراكى عامل آن بوده است . آنچه كه اينها « جهل » مىنامند غير از آن چيزى است كه شما مىگوييد . مسأله اين نيست كه بشر فكر و استدلال مىكرده ولى در استدلالش اشتباه كرده ، همان جهلى كه يك فيلسوف در فلسفهء خودش و يك عالم در علم خودش دارد . جهلى كه اينها مىگويند يعنى جهلى كه صرفاً يك واهمه است ؛ مثلًا بشر خواب مىديده ، در خواب دوگانگى خودش را احساس مىكرده و بعد خيال مىكرده كه پس همهء اشياء جان و روح دارند . - مثلا آمدن باران را فورا منتسب مىكرده به يك چيزى و اسمش را مىگذاشته « خدا » . . .