بالايى است و بسيارى نيز اثرش اكنون در دست نيست ؛ قديمترين كتابهايى كه از چين و غيره به دست آمده حاوى فكرهايى فلسفى است كه به قدرى دقيق و بلند است كه اسباب حيرت بشر امروزى است ؛ شما مىبينيد اهرام مصر را اشخاص امروز مثل هشترودى نمىتوانند باور كنند كه اين ساختهء بشر آن روز است يعنى آن قدر اينها نمايشگر يك فنّ و صنعت پيشرفته است كه مىگويند اين را انسانهاى ديگر از كرات ديگر آمدهاند ساختهاند ؛ آرى ، آيا بشر ، همان بشر گذشته ، اين مقدار فكر نداشت كه فكرش او را به مذهب و خدا كشانده باشد ؟ همين كه شما مىگوييد دربارهء حوادث فكر مىكرد و مىگفت يك علّتى دارد ، بسيار خوب ، يك قدم آن طرفتر برود كه خود آن علّت چيست ؟ اين يك قدم سادهاى است كه فكر بشر برسد به آنجا ، ديگر همان قدم اوّل نمىايستد ، همين قدر كه اسمش را گذاشت « إله » و « خدا » نمىايستد ؛ مىگويد اين باران ، يك چيزى هست كه آن را مىگرداند ؛ بعد مىرود سراغ آن چيز ، آن چيز خودش چگونه است ؟ اين جزء افكار ابتدايى انسان است ، يعنى انسان مدرسه ديده و درس خوانده نمىخواهد ، بلكه هر انسانى زود منتقل مىشود كه آنچه من مىبينم به صورت يك مقهور و مربوب است .
قرآن و مسألهء خداشناسى
ببينيد قرآن چه اعجازى به خرج مىدهد كه داستان را از ابراهيم ( ع ) نقل مىكند كه جزء قديمترين پيغمبران است ( قبل از مسيحيّت و يهوديّت و همهء اينها ) ، از ابراهيم جوان هم نقل مىكند ، از ابراهيم به صورت يك كسى كه [ به علل خاصّى از جامعه دور بوده است . ]
اين خيلى نكتهء فوق العادهاى است كه قرآن مخصوصاً اين داستان را نقل مىكند كه ابراهيم به يك علل خاصّى از اجتماع و جامعه دور بوده و در غار زندگى مىكرده ( 1 ) ؛ براى اوّلين بار كه اين جهان را مىبيند ، هنگامى كه ستارهاى نورانى را
هامش
( 1 ) . من مكرّر گفتهام « حىّ بن يقظان » قرآن ، ابراهيم ( عليه السّلام ) است . « حىّ بن يقظان » يعنى يك آدم فرضى كه فلاسفه فرض مىكنند كه او را در يك غارى و در جايى كه هيچ انسانى را نبيند و فكرى از كسى نگيرد بزرگ كنند ، يك مرتبه او را در مقابل عالم قرار دهند ببينند خودش چگونه فكر مىكند . ولى قرآن يك حىّ بن يقظان دارد كه ضمناً آدم واقعى هم هست .