جرعه خاكآميز چون مجنون كند * مر شما را صاف او تا چون كند
مىگويد اين معشوق مجازى به اعتبار اينكه يك ذرّه از آن جرعه در آن ريخته شده ، شما را اينجور كرده ؛ اين اگر صاف بشود - يعنى اگر به خود آن حقيقت برسى - ديگر چه خواهى شد ؟ !
بنابراين منافاتى نيست كه به ظاهر - يعنى در خيال خود انسان - معشوق ، يك انسان باشد ؛ ولى در حقيقت ، معشوق حقيقى ، آن انسان نباشد بلكه آن ظاهرى باشد كه در اين مظهر به شكلى خودش را ظاهر كرده است .
آيا ارزشهاى انسانى متغيّر است ؟
سؤال سوم كه شايد لازم باشد بيشتر دربارهء آن بحث كنيم اين است :
يك ماركسيست در توجيه عدم تناقض ميان دفاع از ارزشهاى انسانى و مادّيّت ( راجع به آنچه كه قبلًا بحث كرديم كه ميان فلسفهء مادّى و قول به ارزشهاى انسانى يك نوع تناقض هست ) مىتواند بگويد كه ما انسان را يك موجود ثابت نمىدانيم ( و قهراً ارزشهاى انسانى هم ثابت نيست ) و به تبع نظام اجتماعى ، او را متكامل مىدانيم . از اين رو انسان در هر دوره ، ارزشهاى اخلاقى مختصّ به آن دوره را دارد كه مىتوان به آن متّكى بود . اخلاق فئودالى با اخلاق كمونيستى فرق مىكند امّا طبقهء پرولتاريا در يك مرحلهء مشخّص تاريخى مىتواند از يك مجموعهء ارزشهاى اخلاقى كمونيستى دم بزند . پس تناقضى وجود ندارد و قبول ارزشهاى اخلاقى متحوّل ، قبول فطريّات و غير مادّه را ضرورى نمىكند .
سؤال و بحث خوبى است كه بايد دنبالش را بگيريم . سخن اوّل اين است كه انسان يك موجود متحوّل است ، پس ارزشهاى انسانى هم يك سلسله ارزشهاى متحوّل است ، و به عبارت ديگر چون انسان ثابت نيست پس ارزشها هم قهراً ثابت نيست . اين يك مطلب .
مطلب ديگر اين است كه حال كه [ انسان و ارزشهاى انسانى ] ثابت نيست و متغيّر است ، متكامل هم هست ، و بعد بگوييم ملاك تكامل چيست ؟ در اين باره جداگانه بايد بحث كنيم . بعد مىگويند :