« عشق » از نظر عرفا
غرضم اين جهت است كه عرفا مدّعى هستند كه همهء عشقها حقيقى است :
عشق حقيقى است مجازى مگير * اين دم شير است به بازى مگير
اينها فلاسفه را كه عشق را دو نوع مىدانند رد مىكنند ؛ مدّعى هستند كه در معشوقهاى مجازى هم ، عاشق در عين حال كه خودش نمىداند ، معشوق را به اعتبار اين كه پرتوى از او هست دوست دارد . به عقيدهء آنها اصلًا محال است كه انسان غير خدا را دوست داشته باشد . محيى الدين مىگويد : ما احبّ احد غير خالقه ( به خاطر همين حرفهاست كه عدّهاى از فقها به او حمله كردهاند ) . مىگويد : احدى تاكنون غير از خالق خودش را دوست نداشته لكن احتجب عنه تعالى تحت زينب و سعاد و هند و . . . ( 1 ) او در زير نامهاى معشوقهاى مجازى پنهان است ، معشوق حقيقى خود اوست . در اين زمينه ، مولوى شعرهايى دارد ، مىگويد :
جرعهاى بر ريختى زان خفيه جام * بر زمين خاك من كأس الكرام
در مقام تمثيل ذكر مىكند . مىخواهد بگويد كه جرعهاى از عشق الهى بر روى خاك ريخته ، و اگر انسان ، موجود خاكى را دوست مىدارد به اعتبار آن جرعهاى است كه روى خاك ريخته شده است .
جست بر زلف و رخ از جرعه نشان * خاك را ( 2 ) شاهان ( 3 ) همىليسند از آن
اين عارف مىگويد اگر همه ، خاك را آنچنان در آغوش مىگيرند و مىليسند ، به اعتبار اين است كه از آن جرعه چيزى در آن هست . بعد مىگويد :
هامش
( 1 ) . شرح سيّد عليخان بر صحيفهء سجّاديّه .
( 2 ) . مىخواهد بگويد « اين انسان كه اين بدنش يك خاك بيشتر نيست » .
( 3 ) . مقصودش از شاهان « فى حدّ اعلى » و آنهايى است كه نازشان بيشتر مىچربد .