اين نظامها هست - نمونهء فئوداليسم ، نمونهء كاپيتاليسم و نمونه كمونيسم - بايد بگوييم كه واقعاً اخلاق براى كمونيست يك چيز است ( اخلاق كمونيستى ) و براى كاپيتاليست چيز ديگر . حرف يك كاپيتاليست به يك كمونيست - و بالعكس - بايد اين باشد كه تو نمىتوانى اخلاق خودت را به من تحميل كنى زيرا تو در شرايط من نيستى و من در شرايط تو نيستم . اگر من در شرايط تو مىبودم اخلاق تو را مىپذيرفتم ، و اگر تو در شرايط من مىبودى اخلاق من را مىپذيرفتى ، پس نه من مىتوانم به تو حرفى بزنم و نه تو مىتوانى . نه يك كمونيست مىتواند يك كاپيتاليست را از نظر اخلاقى محكوم كند و نه يك كاپيتاليست مىتواند يك كمونيست را از نظر اخلاقى محكوم كند ، زيرا يك اخلاق مشترك انسانى و فطرى كه [ بر اساس آن ] يك كمونيست بتواند يك كاپيتاليست را تقبيح كند و بالعكس ، وجود ندارد و يك امر مشترك در كار نيست ، و هر يك مىتواند در پاسخ به ديگرى بگويد اخلاق من متعلّق به خود من است و اخلاق تو متعلّق به تو ؛ تو نمىتوانى اخلاق من را داشته باشى و من نمىتوانم اخلاق تو را داشته باشم .
بنابراين ، اخلاق نه تنها وابسته به زمانها مىشود ، وابسته به خصوصيّات طبقاتى هم مىشود . مثلًا در اينهمه از نقاط دنيا كه اكنون نظام فئوداليسم حكومت مىكند ، اخلاق صحيح آنها همان اخلاق فئوداليته است .
حرف ما اين است كه انسان از آن جهت كه انسان است يك سلسله اخلاقيّات دارد كه اين اخلاقيّات بر دورهء بدويّت انسان آن گونه صادق است كه بر اين دورهء تمدّن صنعتى او .
سخن دكتر هشترودى و نقد آن
اتّفاقاً مطلبى را دو سه شب پيش در روزنامه خواندم ، خيلى جالب بود و قصد داشتم كه آن را يك وقتى برايتان بخوانم . امروز هم كه بحث ما همين جور به اين امور گذشت ؛ اكنون برايتان مىخوانم . در روزنامهء كيهان هشتم تير ماه ( 1 ) مصاحبهاى شده بود با آقاى پروفسور هشترودى تحت عنوان « گفتگوى خبرنگار ما با آقاى
هامش
( 1 ) . [ سال 56 ] .