براى اين كه از محصول كار ديگران استفاده كنند مىآيند براى علم يك قداست ذاتى قائل مىشوند كه بله علم چنين است و عالم چنان ، پس چون ما عالم هستيم شما برويد كار كنيد و بدهيد ما بخوريم .
براى هنر و زيبايى هم يك چنين توجيهى مىكنند . همينطور براى خلق و ابداع .
خلق و ابداع چيست ؟ آن هم چون وسيلهاى است براى زندگى مادّى و براى معاش ، [ انسان براى آن قداست فرض مىكند ] و الّا خودش فى حدّ ذاته چيزى نيست . عشق و پرستش كه اساساً بىمعنى است ، زيرا انسان را از خود بيگانه و از خود بيرون مىكند . اين كه عاشق موجود ديگرى بشود و بعد در راه او اظهار فنا كند و همه چيزش را بخواهد فداى او كند اصلًا با هيچ منطقى جور در نمىآيد .
[ اين توجيه از مقولات مذكور ] يعنى شستن زير پاى همهء اينها . قهراً ارزشهاى اخلاقى بىپايه مىشود . ناچار بايد ارزشهاى اخلاقى را جزء فرضيّات و مجعولات و ساختهها و پرداختههاى طبقات استثمارگر بخوانند كه اينها يعنى چه ؟ ! جود يعنى چه ؟ ! احسان يعنى چه ؟ ! ايثار يعنى چه ؟ ! فداكارى يعنى چه ؟ ! يعنى قهراً نمىتوانند اينها را توجيه كنند ؛ منتها در اينجا بعضى از مكتبها اين شجاعت را داشتهاند كه از اصول خودشان همان نتايج را بگيرند كه اين اصول آن نتايج را مىدهد ، امّا بعضى مكتبهاى ديگر اين شجاعت را ندارند .
حسّيّون شجاع و حسّيّون غير شجاع
در بحث فطريّات علمى عرض كردهايم كه وقتى موج فلسفهء حسّى در اروپا پيدا شد يك گروه ، حسّى شدند و از اين گروه عدّهاى واقعاً حسّى و وفادار به حسّى بودن خودشان و شجاع در التزام به لوازم حسّى بودن باقى ماندند ، گفتند ما جز به آنچه كه با حواسّ خودمان آن را درك بكنيم به هيچ چيز ديگرى ايمان و اعتقاد نداريم ولى نفى هم نمىكنيم . به اين دو اصل وفادار ماندند :
چيزى را كه حس نمىكنيم نه نفى مىكنيم و نه اثبات . ( حرف حسابى . چون گفت « حس » ، مىگويد من اين را حس مىكنم ، چون حس مىكنم ، وجود دارد ، ولى حس به من نمىگويد هر چه من حس نمىكنم وجود ندارد ، بلكه مىگويد من حس نمىكنم ) .