عموميّت مىدهند حتّى به كودك ؛ اين كه انسان به هر حال گرايش دارد به دانستن ، كه حقيقتى را و حقايقى را بداند .
داستان معروف ابو ريحان بيرونى را شايد شنيده باشيد كه در مرض موتش بود و همسايهاى فقيه داشت . همسايه آمده بود به عيادت ابو ريحان ، ديد كه ديگر در بستر است و حالت رو به قبله دارد و چيزى از عمرش باقى نمانده است . ابو ريحان از او مسألهاى در باب ارث پرسيد . فقيه تعجّب كرد ، گفت حالا چه وقت سؤال كردن مسأله است ؟ ! ابو ريحان به او گفت من مىدانم كه مىخواهم بميرم ولى از تو مىپرسم : اگر من بميرم و پاسخ اين مسأله را بدانم بهتر است يا بميرم و ندانم ؟ گفت : بديهى است كه بميرى و بدانى . ( همين خودش يك حقيقتى است ) . گفت : پس جوابم را بده . جوابش را گفت . آن فقيه مدّعى است كه من هنوز به خانه نرسيده بودم كه صداى گريهء زنها از خانهء ابو ريحان بلند شد .
حال ، اين خود يك حسّى است در بشر . كسانى كه از اين حس استفاده كرده و اين حس را در خود زنده نگه داشتهاند به مرحلهاى مىرسند كه لذّت كشف حقيقت براى آنها برتر از هر لذّت ديگرى است ، و به عبارت ديگر لذّت علم برايشان از هر لذّتى بالاتر است ( 1 ) .
هم در مورد مرحوم سيّد محمد باقر حجّة الاسلام شفتى اصفهانى اين داستان را قدماى ما نقل كردهاند و هم در مورد پاستور ظاهراً عين اين داستان آمده است . مرحوم آقا سيد محمد باقر در شب زفافش بعد از آنكه به اصطلاح عروس و داماد را دست به دست دادند و عروس را بردند به حجله كه بعد معمولًا زنها مىآيند ، رفت به اتاق ديگرى كه وقتى زنها رفتند برود نزد عروس . با خود گفت اكنون فرصتى است ، از اين فرصت استفاده كنيم و مطالعه كنيم . شروع كرد به مطالعه كردن . زنها رفتند . عروس بيچاره تنها ماند . هر چه منتظر ماند كه داماد بيايد نيامد . يك وقت مرحوم سيّد متوجّه شد كه صبح شده ؛ يعنى آنچنان جاذبهء علم اين مرد را كشيد كه شب زفاف از عروسش فراموش كرد . و عين اين داستان را براى پاستور نقل كردهاند .
دربارهء او هم مىگويند كه در همان شب زفافش يك ساعتى تا رفتن نزد عروس
هامش
( 1 ) . اينها را كه بيشتر تفصيل مىدهم براى اين است كه بدانيد يك واقعيّتى است در مورد انسان و بايد اينها را تحليل كرد . قبلًا گفتم هيچ موضوعى به اندازهء انسان نيازمند به توضيح و تفسير نيست .