سوق دادند . اگر مىگوييم كه جستجوى خدا و به قول شما - در جلد پنجم اصول فلسفه - بحث از خدا فطرى است پس دخالت پديدههاى خارجى را در سوق دادن انسان به بحث از خدا چگونه توجيه مىكنيم ؟ به عبارت ديگر آيا ما خود اعتراف نمىكنيم كه پديدههاى خارجى ، انسان را به بحث از خدا متوجّه مىنمايند و نه عاملى در وجود انسان ؟
خيال مىكنم كه اگر همان اصول فلسفه را به دقّت مطالعه كرده باشيد جواب اين سؤال در آنجا هست . آن طور كه اجمالا يادم هست ، يك بيان كه در آنجا كردهايم از راه علّيّت عامّه است ، يعنى اين كه بشر در جستجوى خدا برآمده است به علّت همين بوده است كه « اصل علّيّت » بر روحش حاكم بوده ، يعنى در جستجوى علّتها بوده است ، و همين جستجوى از علّتها او را به علّت العلل رسانده است . اين عين اين مطلب است كه « عامل » در وجود انسان است ، يعنى اگر در انسان اين انگيزه نبود كه علّتها را كشف كند و به سرچشمهء علّتها برسد ، پديدههاى خارجى را كه مىديد همين جور بىتفاوت از كنار آنها مىگذشت . بحث اين است كه وقتى انسان پديدهء خارجى را مىبيند ، آنچه او را وادار مىكند به جستجوى علّت آن بپردازد چيست ؟ آن پديدهء خارجى كه خودش را بر انسان عرضه مىدارد ، بر حيوان هم عرضه مىدارد ، يعنى آنچه كه انسان مىبيند حيوان هم مىبيند ، ولى آن چيزى كه بعد از ديدن اين پديدههاى خارجى ، انسان را وادار مىكند كه در جستجوى علّتها برآيد اين است كه چنين حسّى در انسان هست كه هر پديدهاى نيازمند به علّت است و قهراً آن علّت هم اگر مانند اين پديده خود پديدهاى باشد و نيازمند به علّت ، اين فكر براى بشر پيدا مىشود كه آيا همهء علّتها يك سرچشمه دارد ، سرچشمهاى كه آن ، علّتى باشد كه خود پديده نباشد ؟ و اين عين معنى فطرى بودن است ؛ نه تنها با اين مطلب منافات ندارد بلكه آن را تأييد مىكند .
حال تفصيلش باشد تا ما بعد بحث كنيم .
سؤال دوم راجع به علائم فطرى بودن است . قبلًا هم عرض كرديم كه اين ، بحثى است كه ما در آينده داريم كه علائم فطرى بودن يك خصلت چيست ؟ ما از كجا بفهميم كه فلان صفت ، فلان خصلت در بشر ، فطرى بشر است يا معلول يك سلسله عوامل خارجى - عوامل اجتماعى يا عوامل فردى - است ؟
مىپردازيم به ادامهء بحث . گفتيم آنچه مسلّم است و جاى هيچ شك و بحثى در آن
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 488
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٨٨