حقيقت نداشته باشد ، محال است اصلًا اين جامعه سر پاى خودش بايستد .
فرق است بين جامعهء بيمار و جامعهاى كه شر در آن غالب شده باشد . شما آن قلّههاى شامخ را در نظر نگيريد ، آنها مقياس جامعه نيستند . جامعه مثل [ بدن ] يك فرد است . حكما مىگويند حالتى كه حيات بدن را حفظ مىكند بين دو حدّ است و به تعبير آنها مزاج نوسان دارد ؛ مثلًا فشار خون انسان بين دو حد بايد باشد ، از يك حد كمتر باشد مىميرد و از يك حد بيشتر هم باشد مىميرد ؛ مزاج يك حدّ تعادل دارد . انسان كوشش مىكند كه مزاج را در اين حدّ تعادل نگاه دارد ؛ اوره اگر از يك حد كمتر باشد خوب نيست ، بيشتر هم باشد خوب نيست ؛ گلبولهاى سفيد يا قرمز از يك حد نبايد كمتر باشند ، از يك حد هم نبايد بيشتر باشند ؛ قند از يك حد كمتر نبايد باشد ، از يك حد هم نبايد بيشتر باشد . جامعه هم همين طور است . حقّ و حقيقت در جامعه اگر از يك حد كمتر باشد آن جامعه مىميرد . اگر جامعهاى باقى باشد معلوم مىشود در ميان دو حدّ باطل افراط و تفريط نوسان دارد . حال اگر در آن حدّ معتدل باشد ، جامعهاى مترقّى است ؛ و در مقابل ، ممكن است در مرز از هم گسيختگى باشد از اين طرف ، يا در مرز از هم گسيختگى باشد از آن طرف . جامعههايى كه قرآن مىگويد آنها هلاك شدند كدام جامعههاست ؟ جامعههايى كه باطل بر آنها غلبه كرده است .
تأكيدى كه قرآن مىكند اين است كه جامعه بايد در حال تعادل واقعى باشد . پس مريض بودن جامعه غير از اين است كه بر جامعه ، باطل غلبه داشته باشد . اين دو نبايد با يكديگر اشتباه شود . جنگ ميان حقّ و باطل هميشه وجود داشته است . انسان مىبيند باطل به طور موقّت مىآيد روى حق را مىپوشاند ، ولى آن نيرو را ندارد كه بتواند به صورت دائم باقى بماند و عاقبت كنار مىرود .
باطل وجود تبعى و طفيلى دارد ، وجود موقّت دارد . آن چيزى كه استمرار دارد حقّ است . هر وقت جامعهاى در مجموع به باطل گراييد ، محكوم به فنا شده است ؛ يعنى به باطل گراييدن به طور كامل و از حق بريدن همان و فانى شدن همان . باطل ، يك شىء مردنى است ، محكوم به مرگ است ، از درون خودش دارد مىميرد ؛ نظير اينكه امروزه مىگويند فلان تمدّن محكوم به مرگ است ، رو به زوال است ، يعنى از درون خودش دارد مىميرد ، در حال مردن است ؛ چون بعضى مرگها تدريجى است و ضرورت ندارد دفعى باشد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 428
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٢٨