خودكشى كردند تحت تأثير كتابهاى او قرار داشتند . مانى هم فلسفهاش در همين جهت بود كه زندگى شرّ است ، منتها به ثنويّت ميان روح و بدن قائل بود و مىگفت بدن شرّ است ، زندگى مادّى شرّ است ، روح در اين بدن حبس است ؛ پس هر كس بميرد يا خودكشى كند از شرّ زندگى رها خواهد شد مثل مرغى كه از قفس آزاد شده باشد . پس هر چند او به زندگى ديگرى قائل بود ولى اين زندگى را صد در صد شرّ مىدانست ( 1 ) .
بر اساس اين بينش ، بشر به حسب غريزه موجود شريرى است و شرارت جزء ذات و سرشت اوست ؛ از اوّل كه در اين دنيا آمده همين جور بوده ، الآن هم هست ، در آينده هم هر چه بماند همين است و غير از اين نيست ؛ اميد بهبود و آيندهء خوب براى بشريّت خيال است .
قرآن در مسألهء آفرينش انسان ، در اين زمينه مطالبى دارد : خداوند وقتى اعلام كرد :
إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً
من خليفه و جانشينى در زمين قرار مىدهم ، ملائكه با بدبينى نسبت به سرشت انسان اظهار داشتند :
أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ
مىخواهى در روى زمين كسى را قرار دهى كه فساد مىكند و خون مىريزد ؟ ! يعنى در سرشت اين موجود جز فساد و خونريزى چيزى نيست . خداوند در جواب آنها فرمود :
إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ
( 2 ) من چيزى مىدانم كه شما نمىدانيد ؛ يعنى آنها را تخطئه نكرد و نگفت كه دروغ مىگوييد ، بلكه گفت وراى آنچه شما مىدانيد من چيزها مىدانم ، شما يك طرف سكّه را خواندهايد ، شما عارف به حقيقت موجودى كه من مىخواهم بيافرينم نيستيد ، حدّ شما كمتر از آن است كه او را بشناسيد ، او برتر و بالاتر است .
به اين ترتيب ملائكه كه قسمتى از كتاب وجودى انسان را شناخته و خوانده بودند و نيمى از آن را نخوانده بودند ، اظهار بدبينى كامل كردند . حال اگر عدّهاى از متفكّرين ، جنبههاى سياه و تاريك زندگى بشر را ببينند و اين طور اظهار نظر كنند ، خيلى عجيب به نظر نمىآيد .
نظريّهء ديگرى كه عكس نظريّهء قبل است مىگويد : طبيعت و سرشت بشر بر خير است ، بر حقّ است ، بر درستى و راستى است ؛ انسان موجودى اخلاقى و صلح جو و خيرخواه است ؛ اصل در طبيعت بشر ، نور و عدالت و امانت و تقواست . پس چه چيز
هامش
( 1 ) . مىگويند پادشاه معاصرش به او گفت مىخواهم مطابق فلسفهء خودت بهترين خدمت را به تو بكنم و تو را از شرّ اين زندگى خلاص كنم ، و او را كشت .
( 2 ) . بقره / 30 .