مىكند اگر كارى كند كه نامش ، مجسّمهاش ، يادگارهايش ، آثارش ، سرگذشتهايش بعد از خودش جاويد بماند خودش جاويد مانده است و خود را از چنگال فنا و نيستى نجات داده است . بسيارى از جنايتها را بشر براى رسيدن به اين نوع جاودانه شدن انجام مىدهد ، امّا كيست كه در همان وقت نداند كه اين تلاشها بيهوده است ، من كه نيست و نابود باشم ، شهرت و نام من چه لذّتى مىتواند براى من داشته باشد ؟ !
لذّت از شهرت و افتخار و نام و عنوان ، فرع بر بقاء و حيات خود من است .
تنها چيزى كه اين احساس و اين احتياج را به صورت كامل و مطمئن تأمين مىكند احساسات و عقايد مذهبى و پرستش است .
مرحوم فروغى در جلد دوم كتاب آيين سخنورى سخنرانيها و خطابههاى بزرگى را كه در دنيا ايراد شده ترجمه كرده است . در بين آنها چند خطابه از ويكتور هوگو نويسندهء معروف فرانسوى است . هوگو در يكى از خطابههاى خيلى عالىاش مىگويد :
« راستى اگر انسان اينطور فكر كند كه عدم است و بعد از اين زندگى نيستى مطلق است ، ديگر اصلًا براى او زندگى ارزشى نخواهد داشت . آن چيزى كه زندگى را براى انسان گوارا و لذتبخش مىسازد ، كار او را مفرّح مىسازد ، به دل او حرارت و گرمى مىبخشد ، افق ديد انسان را خيلى وسيع مىكند ، همان چيزى است كه دين به انسان مىدهد ، يعنى اعتقاد به جهان ابديّت ، اعتقاد به خلود ، اعتقاد به بقاء بشر ، اعتقاد به اينكه تو اى بشر ! فانى نيستى و باقى خواهى بود ، تو از اين جهان بزرگترى ، اين جهان براى تو يك آشيان كوچك و موقّتى است ، اين جهان فقط يك گاهواره است ، براى دوران كودكى توست ، دوران بيشتر دوران ديگرى است . » ( 1 )
از تولستوى حكيم معروف روسى مىپرسند : ايمان چيست ؟ آن را براى ما تعريف كن . مىگويد : « ايمان همان چيزى است كه انسان با آن زندگى مىكند ؛ سرمايهء زندگى است » . واقعاً عجب جملهء ساده و پرمغزى است .
ايمان همان چيزى است كه بشر با آن زندگى مىكند . شما اين جمله را مقايسه
هامش
( 1 ) . آئين سخنورى ، ص 325 .