مادر ، خويشان و رهبران و بزرگان مىميرند ، يك يك اطراف او را خالى مىگذارند ، پس آرزوى هدايت شدن ، دوست داشتن ، محبوب بودن و اتّكاء و اميد داشتن به كسى ، زمينهء قبول عقيده به خدا را در او ايجاد مىكند . » ( 1 )
به عقيدهء اينشتاين خدايى كه ناشى از اين احتياج است نيز خداى واقعى نيست . صفاتى كه براى او فرض مىشود همه صفات انسانى است . كتاب مذهبى يهوديان و همچنين انجيل اينچنين خدايى را معرّفى مىكنند . اين مذهب نسبت به مذاهب ترس يك درجه تكامل يافته است . آنگاه چنين مىگويد :
« ولى فراموش نشود كه در اين بين عدّهء قليلى از افراد و اجتماعات يافت مىشوند كه يك معنى واقعى از وجود خدا را وراى اين اوهام دريافتهاند كه واقعاً داراى خصائص و مشخّصات بسيار عالى و تفكّرات عميق و معقول بوده به هيچ وجه قابل قياس با آن عموميّت عقيده نيستند . » ( 2 )
مقصودش اين است كه گمان نرود در ميان اجتماعاتى كه آن دو نوع مذهب وجود داشته و دارد همهء افراد فكرشان دربارهء خدا سطحى است ؛ افرادى هم در همان جماعات يافت مىشوند كه خدا را آنچنان كه شايستهء قدس و جلال او هست در نظر مىآورند و پرستش مىنمايند . آنگاه چنين مىگويد :
« يك عقيده و مذهب ثالث ، بدون استثناء در ذهن همه وجود دارد ، گرچه با شكل خالص و يكدست در هيچكدام يافت نمىشود . من آن را « احساس مذهبى آفرينش يا وجود » مىنامم . بسيار مشكل است كه اين احساس را براى كسى كه كاملًا فاقد آن است توضيح دهم ، بخصوص كه در اينجا ديگر بحثى از آن خدا كه به اشكال مختلفه تظاهر مىكند نيست . در اين مذهب ، فرد به كوچكى آمال و هدفهاى بشر و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديدهها در طبيعت و افكار تظاهر مىنمايد پى مىبرد . او وجود خود را يك نوع زندان مىپندارد چنان كه مىخواهد از قفس تن پرواز كند و تمام هستى را يكباره به عنوان حقيقت واحد دريابد . . . » ( 3 )
هامش
( 1 ) . مجموعهاى از نامهها و مقالات آلبرت اينشتاين ، فصل « مذهب و علوم » .
( 2 ) و 3 . همان مأخذ .