مايل است زن داشته باشد و آن زن انحصار به خودش داشته باشد براى اينكه فرزندى كه از اين زن پيدا مىكند فرزند خود او باشد ؛ يعنى علاقه به فرزند ، علاقه به اينكه وجودش در نسلش ادامه پيدا كند ، يك علاقهء فطرى است ؛ انسان فرزند را امتداد وجود خود مىداند ؛ گويى انسان با داشتن فرزند ، وجود خود را باقى مىپندارد ؛ وقتى فرزند ندارد خودش را منقطع و بريده فرض مىكند ؛ همچنانكه انسان مىخواهد با گذشتهء خودش نيز ارتباط داشته باشد ، مىخواهد پدر خودش را بشناسد ، تبار خودش را بشناسد . بشر نمىتواند اينطور زندگى كند كه نداند از لحاظ نسلى از كجا آمده است ؟ از كدام مادر ؟ از كدام پدر ؟ و همچنين نمىتواند طورى زندگى كند كه نفهمد چگونه و به چه شكلى وجودش امتداد پيدا مىكند و از اين افرادى كه بعد به وجود آمدهاند كداميك از اينها فرزند اويند ؟
نه ، اينها بر خلاف خواستهء طبيعى بشر است ؛ لهذا دنيا ديگر زير بار اين حرف نرفت ، اين حرف مسكوت ماند . يك بار در دو هزار و سيصد سال پيش افلاطون اين پيشنهاد را كرد منتها براى يك طبقه نه عموم طبقات ( طبقهء حاكمان فيلسوف و فيلسوفان حاكم ) و آن را تنها راه جلوگيرى از سوء استفادهها تشخيص داده بود ، اما بعد خود افلاطون از اين پيشنهاد خود پشيمان شد ، بعد در قرن نوزدهم و اوائل قرن بيستم دوباره اين پيشنهاد شد و اين بار نيز بشر آن را قبول نكرد ، چرا ؟ چون بر خلاف طبيعت است .
حكما قاعدهاى دارند ، مىگويند : « القسر لا يدوم » يعنى يك امر غير طبيعى دوام پيدا نمىكند ، هر جريانى كه غير طبيعى باشد باقى نمىماند و تنها جريانى كه طبيعى باشد قابل دوام است . مفهوم مخالف اين سخن اين است كه جريانهاى طبيعى قابل دوام است ، امكان بقاء دارد ، ولى جريانهاى غير طبيعى امكان دوام ندارد .
علىهذا اگر دين بخواهد در اين دنيا باقى بماند بايد داراى يكى از اين دو خاصيّتى كه عرض كردم بوده باشد : يا بايد در نهاد بشر جاى داشته باشد ، در ژرفناى فطرت جا داشته باشد ، يعنى خود در درون بشر به صورت يك خواستهاى باشد ، كه البتّه در آن صورت تا بشر در دنياست باقى خواهد بود ؛ و يا لا اقل اگر خودش خواستهء طبيعى بشر نيست ، بايد وسيله باشد ، بايد تأمين كنندهء خواسته يا خواستههاى ديگر بشر باشد ، امّا اين هم به تنهايى كافى نيست ، بايد آنچنان وسيلهء تأمين كنندهاى باشد كه چيز ديگرى هم نتواند جاى او را بگيرد ، يعنى بايد چنين فرض كنيم كه بشر يك
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 386
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٨٦